۱۲۱
بدلیل حرکت ناجوانمردانه ی سازمان فیلترینگ و فیلتر کردن وبلاگ بزرگ
خورشید حق از این پس این وبلاگ با آدرس جدید و با وسعت کاری بیشتر
در خدمت شما فقرای عزیز میباشد .
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
۱۲۱
بدلیل حرکت ناجوانمردانه ی سازمان فیلترینگ و فیلتر کردن وبلاگ بزرگ
خورشید حق از این پس این وبلاگ با آدرس جدید و با وسعت کاری بیشتر
در خدمت شما فقرای عزیز میباشد .
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
۱۲۱
بدلیل حرکت ناجوانمردانه ی سازمان فیلترینگ و فیلتر کردن وبلاگ بزرگ
خورشید حق از این پس این وبلاگ با آدرس جدید و با وسعت کاری بیشتر
در خدمت شما فقرای عزیز میباشد .
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
۱۲۱
بدلیل حرکت ناجوانمردانه ی سازمان فیلترینگ و فیلتر کردن وبلاگ بزرگ
خورشید حق از این پس این وبلاگ با آدرس جدید و با وسعت کاری بیشتر
در خدمت شما فقرای عزیز میباشد .
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
۱۲۱
بدلیل حرکت ناجوانمردانه ی سازمان فیلترینگ و فیلتر کردن وبلاگ بزرگ
خورشید حق از این پس این وبلاگ با آدرس جدید و با وسعت کاری بیشتر
در خدمت شما فقرای عزیز میباشد .
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
هو
۱۲۱
بدلیل حرکت ناجوانمردانه ی سازمان فیلترینگ و فیلتر کردن وبلاگ بزرگ
خورشید حق از این پس این وبلاگ با آدرس جدید و با وسعت کاری بیشتر
در خدمت شما فقرای عزیز میباشد .
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
آدرس جدید وبلاگ خورشید حق : www.rightsun.blogfa.com
۴ عکس از جناب آقای حاج یوسف مردانی درویش صدقعلی تقدیم به فقرا




(با نظرات خود ما را در امر خدمت به فقرا یاری فرمایید)
تصوف و شریعت 2

تصوف و شریعت
| |||
مقاله حاضر به گزارش و بررسى ديدگاه بزرگان تصوف و عرفان نسبت به شريعت و احكام عملىِ دين مىپردازد. مراد از صوفيان در اين مقاله بزرگان و افراد برجسته تصوف و عرفان مىباشد؛ افرادى كه رشد و رواج تعاليم صوفيه وامدار آنان بوده است و مورد قبول صوفيان نيز مىباشند. بررسى رفتار و گفتار منسوبان و پيروان اين راه و رسم و كسانى كه ظاهر درويشى را به ارث بردهاند تحقيقى جدا مىطلبد و طبعا نتايج ديگرى نيز در پى خواهد داشت. | |||
| |||
| شريعت در اصطلاح، تعاليمى است كه آنها را، يكى از پيامبران از سوى خدا آورده باشد، اعم از اينكه از امور اعتقادى باشد يا عملى و گاهى نيز فقط به احكام فرعيه گفته مىشود(1)؛ موضوع بحث حاضر شريعت به معناى اخير آن است. كاربرد اين واژه در چند قرن نخستِ اسلام بيشتر در معناى عام آن، يعنى مجموعه اصول اعتقادى و فروع فقهى و دستورات اخلاقى بوده و در اصطلاح صوفيان هر گاه قسيم طريقت و حقيقت قرار گرفته، غالبا در فروع عملى و احكام فقهى و يا جنبههاى ظاهرى تعاليم دينى (فقه و حديث) به كار رفته است. بررسى رابطه تعاليم صوفيان با شريعت به معناى عامِ آن و عرضه مبانى نظرى و عملى آنان بر قرآن و سنت، كارى سترگ و جمعى است؛ بهعلاوه، دانشى وسيع و عميق مىطلبد و البته اين در توان هر كسى نيست و چه بسا دستنيافتنى باشد؛ زيرا صوفيان نيز همانند ديگر گروههاى اسلامى در مبانى نظرى و تعاليم عملى و روشهاى سلوك از ديدگاه يكسانى برخوردار نيستند و در سلسلهها و طريقههاى مختلف آنها، در رد و قبول برخى از عقايد و روشهاى سلوك، اختلاف مبانى و نقد درونىِ فراوانى وجود دارد. تقسيم تصوف به عاشقانه و زاهدانه، موضع و روش ملامتىگرى برخى از صوفيان، بىاعتنايى پارهاى از آنان به مستحسنات و ظواهر تصوف و زى صوفيانه، اختلاف صوفيان شيعى و سنى در پارهاى از مبانى و رد ادعاهاى بزرگ برخى از صوفيان توسط برخى ديگر، از مواردى است كه با اندك توجهى به آثار صوفيان روشن مىشود. به عنوان نمونه در توجه و تأكيد آنان به شريعت (به معناى خاص) و اعتنا به ظاهر و باطن، برخى از آنها بيشتر به شريعت متمايل هستند و عدهاى نيز بر لبّ و حقيقت تاكيد مىكنند و گروهى نيز به جمع اين دو، گرايش دارند.(2) افزون بر اين، تبيين، فهم و شناخت همهجانبه حقيقت اسلام و رسيدن به مراد واقعى آموزههاى كتاب و سنت و فلسفه احكام ظاهرى اگر مُحال نباشد، امرى بسيار مشكل و طاقتفرساست و هر فرقه و مكتبى مدعى رسيدن به واقعيت و حقيقت اسلام است. با اين توجه، قلمرو تحقيق حاضر، شريعت به معناى عام آن نيست، بلكه مرادْ شريعتى است كه در احكام فقهى و اعمال جوارحى جلوه مىكند و احيانا در زبان و كاربرد صوفيان، قسيم طريقت و حقيقت است و صوفيه آن را به عنوان يكى از مراحل آغازينِ سير و سلوك انسان و مراتب رسيدن به معارف الهى به كار مىبرند. در واقع، محور اصلى اين پژوهش نوع ديدگاه و ميزان پاىبندى آنان به تكاليف شرعىِ فقهى و نگاه ويژه آنان به آموزههاى فقهى و ظاهرىِ شريعت است. طبيعى است كه اگر بخواهيم ربط و نسبت تصوف و عرفان و تعاليم بزرگان تصوف را با شريعت، به معناى عام آن عرضه كنيم، بحث گستردهتر و عميقترى پيش خواهد آمد. نگارنده جهت ساماندهىِ اين پژوهش در آغاز به جايگاه شريعت و ميزان پاىبندى صوفيان به آن و رابطه شريعت با طريقت و حقيقت مىپردازد، سپس موضوع سقوط تكليف و توجيه صوفيه را در اينباره پى مىگيرد. ارائه نمونههايى از چالش محدثان و فقيهان با برخى از آموزههاى صوفيه مانند شيوههاى سلوك صوفيانه، رقص و سماع نيز اگرچه بايسته است و در غناى بحث سهمى بسزا دارد، اما محدوديتهاى اين نوشتار اجازه پرداختن به آنها را نمىدهد. البته نمىتوان منكر شد كه با ملاحظه تعابير مختلف صوفيان به ويژه در آثار قبل از قرن هفتم، مراد آنان از شرع و شريعت و قسيم آن، يعنى طريقت و حقيقت، به خوبى روشن نيست. در برخى از تعابير آنها، شريعت شامل طريقت و صرفا مقابل حقيقت است، در واقع شامل دستورهاى دينى و سنن و آداب نيز مىباشد و مراد آنها از حقيقت رسيدن به مرحله توحيد و مشاهدههاى باطنى عارف است. در اين تقسيمبندى، احاديث و سنن و حتى مستنبطات و مستحسنات صوفيه كه آن را متخذ از قرآن و سنت مىدانند، از علوم شريعت است. فصل اول: جايگاه شريعت از ديدگاه صوفيان اگر سخنان صوفيان را درباره شريعت از ابتداى شكلگيرى تا مرحله كمال آن، پىگيرى كنيم بسيارى از مشايخ عرفان بر لزوم شريعت و عمل به آن تاكيد داشتهاند از نظر آنان شريعت نه تنها ضرورى است، بلكه طلسم وجود انسانى را جز بدان كليد نمىتوان گشود و راه باز شدن ابواب علوم باطنى تنها شريعت است(3) و گام نهادن در طريقت، بدون رعايت شريعت، جز هوا و هوس و وسوسه و زندقه و الحاد پيامدى نخواهد داشت.(4) اگرچه مخالفان متشرع تصوف، مشايخ و پيروان اين مكتب را هميشه به بىاعتنايى به شريعت و ترك تكليفهاى شرعى و اعمال عبادى متهم مىكنند.(5) ظواهر شبههبرانگيز رفتار و سخنان خود صوفيان و سوء استفادههاى برخى از پيروان آنها نيز به آن حملهها دامن زده است، اما با پىگيرى مواضع و سخنان و رفتارهاى مشايخ آنها متوجه مىشويم كه جريان و بدنه اصلى تصوف از اتهام بىاعتنايى به شريعت مبراست. در بررسى تعريفهاى بسيارى از آنان از حقيقت، زهد، ورع، تقوا، انس، صبر، ويژگىهاى عارف و ديگر مقامات و حالات عرفانى مشاهده مىكنيم كه در تبيين و تفسير اين موضوعات، محافظت بر طاعت و عبادت و حفظ حدود شريعت به گونهاى نهفته است. مثلاً شبلى، يكى از اركان ورع را، دورى از محرمات و مشكوكات شرعى دانسته و عارفى ديگر احتراز از هر چيزى را كه شوب انحراف شرعى داشته باشد از لوازم ورع مىداند(6) و اساسا شرط پيروى از شيخ را اين مىدانند كه سالك بين شريعت و طريقت جمع كرده، از اعتناى كامل به دستورهاى شرعى فروگذارى نكند.(7) كلابادى شناخت علم شريعت و عمل بروفق فتواى فقها را بر صوفيان واجب دانسته، هيچ گونه تقصير و تاخير و تفريط را روا نمىشمارد.(8) سهروردى نيز بر لزوم متابعت شرع تاكيد دارد.(9) جامى در احوال يكى از صوفيان مىنويسد: وى گفته كه: «لا يظهر على احد شىء من نور الايمان الا با تباع السنة و مجانبة البدعة، و كل موضعترى فيه اجتهادا ظاهرا بلا نور، فاعلم انّ ثمة بدعة خفية.»(10) عزّالدين محمود كاشانى شرط اساسى تصوف و حقيقت عشق را در طاعت و عبادت و ملازمت شريعت مىداند و مىگويد: «و اقوال و افعال صوفى همه موزون بود بهميزان شرع».(11) آنان بر خلاف آنچه بعضى مخالفان تصوف گفتهاند، در ترويج و عمل به فرايض و مستحبات دين اصرار مىورزند. امام محمد غزالى در كيمياى سعادت، اركان مسلمانى را برشمرده، مهمترين آنها را ركن معاملات و عبادات مىداند.(12) قيصرى در مقدمه شرح تائيه ابن فارض در تبيين ديدگاه عارفان نسبت به شريعت مىگويد: بر طالبان راه حق واجب است كه در عبادات و طاعات از علماى ظاهر پيروى كرده، علم به ظاهر شريعت را بپذيرند چه آن صورت علم حقيقت است و لاغير(13) در مجموع مىتوان جايگاه شريعت را نزد مشايخ صوفيه در موارد ذيل جستوجو كرد: 1. تأكيد آنان بر پيروى از كتاب و سنت و ضرورت علم به شريعت و مسايل فقهى 2. التزام عملى مشايخ عرفان به تكاليف ظاهرى و فقهى و حتى افراط در آن 3. نفى و طرد اباحىگرى از ساحت تصوف 4. تأكيد آنان بر رابطه و انفكاكناپذيرى شريعت از ديگر مراحل سلوك. 1. تأكيد بر پيروى از كتاب و سنت و ضرورت آگاهى از تعاليم شريعت و مسائل فقهى صوفيان نه تنها در آثار خود بر لزوم استناد و تكيه بر كتاب و سنت تأكيد مىكنند، بلكه سخنان و مبانى خود را شرح آن دو مىدانند و در بيان تعاليم و اصول تصوف اين موضوع را دخيل مىدانند. سهل بن عبدالله بر آن است كه اصول تصوف و شرط اصلى فتوّت تمسك به كتاب و سنت، خوردن حلال و... است(14) ابن عطا مىگويد: «هيچ مقامى برتر از موافقت فرمان كتاب و سنت نيست».(15) بايزيد بسطامى مىگويد «به من خطاب شد: «خلاصِ تو از تويىِ تو، در متابعت دوست ماست يعنى محمد عربى، صلوات الرحمانعليه» و رودبارى نيز در كلام خود صوفى واقعى را سالك بر طريق مصطفى مىداند.(16) قشيرى يكى از عوامل مهم ضعف و سستى در طريقت تصوف را بىاعتنايى برخى صوفيان به ويژه مبتديان به شريعت و عدم تميز بين حلال و حرام دانسته، از مشايخ تصوف سخنانى بسيار در جهت ترويج التزام به شريعت آورده است.(17) محمد بن فضل بلخى نيز در تأكيد بر اين مطلب مىگويد: «آشناترين شخص به خدا كسى است كه در راه اوامر و پيروى از سنت پيامبر(ص) تلاش كند».(18) جُنيد درباره تصوف مىگويد: اين راه را كسى بايد كه كتاب خداى بر دست راست گرفته باشد و و سنت مصطفى بر دست چپ و در روشنايى اين دو شمع مىرود تا نه در مغاك شبهت افتد و نه در ظلمت بدعت.(19) خواجه عبدالله انصارى مىگويد: عموم علما و مشايخ صوفيه معتقدند نهايات و رسيدن به مراحل سير و سلوك و طى طريقت حاصل نيست مگر به تصحيح بدايات و اين بدايات به عنوان پايهها عبارتند از: امتثال امر الهى، پيروى از سنت پيامبر، بزرگداشت نهى و اجتناب از نواهى و رعايت محارم الهى.(20) نصرآبادى گفته است: «اصل تصوف، ايستادن است به كتاب وسنت و... .»(21) از جنيد نيز اقوالى در تكيه به سنّت وشريعت باقى است(22) ديگر بزرگان تصوف نيز بر لزوم تبعيت از كتاب و سنت تاكيد كردهاند. كمتر عارفى را مىتوان يافت كه در بيان لزوم اين امر تسامحى كرده باشد.(23) ابن عربىنيز ـ اگرچه به عدم پاىبندى به شريعت متهم شده است ـ در آثار خود، اهميت شريعت را متذكر شده و هشدار داده است كه شريعت محمدى هرگز بر كنار گذاشته نشود.(24) در ديدگاه آنان كشف و شهود نيز آنگاه ارزش دارد كه بر وفق كتاب و سنت باشد(25) امّا در رابطه با لزوم آگاهىداشتن از تعاليم شريعت و مسائل فقهى نيز، مىتوان به آنچه از نسفى،(26) ابونصر سراج، شيخ احمد جام(27) و ديگران نقل شده است اشاره كرد.(28) 2. التزام عملى به تكاليف شرعى فقهى ارائه نمونههاى التزام عملى بزرگان تصوف به رعايت شرع و ملازمت هميشگى آنان با دعا، عبادت، ذكر، احتياطهاى شرعى و حجهاى طاقت فرسا، امرى نيست كه قابل انكار باشد. به جرئت مىتوان مدعى شد كه نگاهى هر چند گذرا به شرح حال صوفيان گذشته و حال، اين آموزه را به همراه دارد كه آنان حتى در توجه به مستحبات و مكروهات، پيشقدم بودهاند، چه برسد به انجام واجبات شرعى، و ترك محرمات الهى.(29) به عنوان نمونه، عطار درباره بايزيد مىنويسد كه او در نماز از هيبت حق و تعظيم حالت او كاملاً تغيير مىكرد. و درباره يكى ديگر از صوفيان مىگويد ساعتى در عمر خود از عبادت و ذكر خدا خالى نبود.(30) نقل كردهاند كه ابراهيم ادهم يك شب در حالت بيمارى هفتاد و چند بار تجديد وضو كرد و هر دفعه دو ركعت نماز گزارد يا بر تشنگى سخت تحمل ميكرد و آب وضو را به مصرف سوز عطش نمىرسانيد.(31) در وصف معروف كرخى، گويند: روزى طهارت شكست در حال تيمم كرد. گفتند اينك دجله چرا تيمم كنى؟ در پاسخ گفت: شايد تا به آنجا برسم نمانده باشم.(32) در مورد حمدون، موسس سلسه قصاريه و يكى از بنيانگذاران ملامتيّه، مىخوانيم: مىگويند او را دوستى بود كه هنگام مرگ به بالين وى بود، چون آن دوست جان داد وى فورا چراغ را خاموش كرد، گفتند: در چنين هنگامى رسم بر آن باشد كه چراغ بيشتر روش كنند. گفت روغن اين چراغ تا اين زمان از آنِ وى بود و اكنون از آنِ وارثان.(33) در تقيّد بايزيد بسطامى به شريعت مىنويسند كه در طول عمر خويش جز به مسجد و رباط تكيه نكرد و مدام بر اين باور بود كه حق تعالى از ذره باز خواهد پرسيدو اين از ذره بيش است.(34) ابن بزاز اردبيلى نيز در كتاب صفوة الصفا به بيان اهتمام شيخ صفى الدين اردبيلى به رعايت موازين شرعى پرداخته، قضايايى را نقل مىكند كه خواندنى است.(35) رضاعلى شاه درباره لزوم تمسك به شرع و عمل به شعاير دينى به پيروان خود دستوراتى دارد كه نقل برخى از فرازهاى آن مىتواند رهگشاى بسيارى از شبهات در مورد ديدگاه و عمل صوفيان باشد. بهويژه اينكه وى و هم مسلكان ايشان، همواره مورد چنين اتهامى بودهاند. وى مىنويسد: فقرا بايد كاملا رعايت آداب شرع مطهر را نموده، در رفتار و گفتار خود از دستورات شارع مقدس و ائمه هدى عليهم السلام تخطى نكنند و فرمايش معصوم ـ عليه السلام ـ : كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا را در نظر داشته باشند. و چون لازمه عمل به احكام، اطلاع و علم به آنهاست رساله عمليه را مطالعه نمايند كه دستور مرجع عالىقدر تقليد را بدانند و كوتاهى در انجام وظائف شرعيه، باعث سخط خدا و پيغمبر و ائمه ـ عليهم السلام ـ مىباشد. فقرا... از بدگويى و غيبت و تهمت كه از گناهان كبيره است پرهيز نمايند. در اجتماعات غير مذهبى نيز مراقبت كنند كه امرى بر خلاف دستور شرع مقدس واقع نشود. ... خواهران ايمانى بايد نهايت رعايت در حفاظ و حجاب اسلامى داشته باشند.(36) وى در تبيين و تأييد شيوه عملى سلسله نعمت اللهيه، مىگويد: «پيروان اين فرقه به آداب شريعت تقيد دارند چرا كه ظاهر بايد عنوان باطن باشد و رسيدن به مقامات عرفانى جز از راه بندگى ممكن نيست و هر فردى تا زمانى كه در قيد حيات مادى دنيوى است مكلف است و يقين در آيه «واعبدر بك حتى ياتيك اليقين» به معناى مرگ است».(37) نگارنده بر آن است كه اگر بخواهيم جانب انصاف را در بررسى رفتارهاى ديگر گروههاى رعايت نماييم و سخن و كار ديگران را حمل بر صحت كنيم، نمىتوان تحليل برخى از پژوهشگران را كه مىگويند: اين قبيل تمسكها و سخنان صوفيان به منظور تقيه و استتار كارهاى خلاف خودشان است، قابل اعتنا دانست.(38) 3 . نفى و طرد اباحىگرى از ساحت تصوف مبارزه با تفكر اباحىگرى وبى اعتنايى به ظواهر دينى نيز در رفتار و گفتار بسيارى از مشايخ عرفان به چشم مىخورد؛ سراج طوسى، فصل بزرگى از كتاب اللمع را به اشتباهات صوفيان اختصاص داده و از جمله مباحث وى اباحىگرى برخى از صوفيان است. هجويرى مىگويد: دو گروه درباره شريعت و حقيقت به غلط افتادهاند يكى علماى ظاهر كه گويند: خودِ شريعت حقيقت است و حقيقتْ شريعت؛ ويكى گروه ملحده كه قيام هر يك از اين با ديگرى روا ندارند و گويند كه چون حال حقيقت كشف گشت، شريعت برخيزد.(39) در ميان صوفيان كمتر كسى است كه همانندغزالى به معرفى صوفىنمايان واباحتيان پرداخته باشد وى در كيمياى سعادت مىگويد: وگروهى ديگرازاين قوم بتر باشند كه طاقت جامه دريده و مختصر ندارند وطاقت گزاردن فرايض و ترك معاصى ندارند كه به عجزبرخويشتن اقراردهند كه اندردست شيطان و شهوات اسيرند، گويند: كاردل دارد وبه صورت (ظاهر) نظرنيست كه اين براى مجاهده، كسانى را فرمودهاند كه ايشان اسيرنفس خويشتن گشتهاند و ما را خود نفس بمرده است و دين ما دوقله (آب كر) شده است كه به چنين چيزهاآلوده نشود ومتغيرنگردد، و چون به عابدان نگرند گويند:اين مزدوران بى مزدانند و چون به علما نگرند گويند: اين قوم به حديث افتادهاند و راه فراحقيقت نمىدانند. و باز مىگويد: و چنين قوم كشتنىاند و خون ايشان به اجماع امت حلال است(40) و بترين اين قوم آن باشد كه سخنكى چند به عبارت صوفيان ياد گرفته باشد و بيهوده مىگويد و مىپندارد كه علم اولين و آخرين بر ايشان گشاده شد كه آن سخن مىتوانند گفت و باشد كه شومى آن سخن ايشان به جايى كشد كه با چشم حقارت در علم و علما نگرند و باشد كه شرع نيز در چشم ايشان مختصر گردد و گويند كه اين براى ضعفاست و كسانى كه در اين راه قوى شدهاند ايشان را هيچ چيز زيان ندارد و... و چون بدين درجه رسيدند، كشتن يكى از ايشان فاضلتر از كشتن هزار كافر در بلاد هند و روم است.(41) حاصل كلام او درباره چنين صوفيانى آن است كه اباحتيان زنديق، معاملات با ايشان باطل باشد، كه خون و مال ايشان معصوم نباشد، بلكه ايشان را خود ملك نبود و نكاح ايشان باطل بود، و حكم ايشان حكم مرتدان باشد.(42) با بررسى سفارشهاى فراوان صوفيان درباره شريعت و مبانى طريقت، به روشنى بهدست مىآوريم كه آنان نفى و طرد اباحىگرى و سستى و بىمبالاتى نسبت به شرع را به همراه معرفى اباحتيان و صوفى نمايان، از وظايف اصلى خود مىدانستهاند.(43) از جنيد نقل شده است كه درباره قومى كه به سقوط تكليف اعتقاد دارند و مىگويند، ما واصل شدهايم، گفته است، درست است، واصل شدهاند اما به جهنّم.(44) شيخ احمد به صوفيان و پيروان تصوف سفارش مىكند كه گول اين سخن را نخورند كه برخى مىگويند: باطن بايد پاك باشد چرا كه ظاهر نشانه باطن است.(45) وى در جاى ديگرى چنين افراد لا ابالى راناجوانمردانى مىداند كه راه زنديقى پيشه گرفته و اباحى گرى را در ميان امت محمد(ص) پراكندهاند و اسباب بدنامى اهل صلاح و تصوّف حقيقى شدهاند.(46) از نظر مولانا جلال الدين اگر بر خاستن قيود شريعت در حالت سكر بىخودى و فناءفى الله، با دلايل فقهى توجيهپذير باشد، باز هم ادعاى رسيدن به اين مقام، گزافهاى بيش نيست.(47) در جاى ديگر نيز اباحتيان عصر را مفسدان و مكاران زمانه دانسته، مىگويد: شرع و تقوى را فكنده سوى پشت كو عمر؟ كو امر معروفى درشت؟ كاين اباحت زين جماعت فاش شد رخصت هر مفسد قلّاش شد كو ره پيغمبر و اصحاب او؟ كو نماز و سبحه و آداب او(48) ملاصدرا كه در نقد تصوف بازارى، گوى سبقت را از ديگران ربوده است، گزندهترين جملات را متوجه آن دستهاى از صوفيان مىكند كه جاهلانه مدعى رهايى از تكليف و وصول به حق شده و با رهزنى خود، اسباب بد نامى صوفيان حقيقى و تعاليم اين راه و رسم شدهاند.(49) سهروردى نيز به چنين طايفهاى اشاره مىكند ومى گويد كه ايشان عين الحاد و زندقهاند. جامى در مقدمه نفحات الانس مىگويد: متشبهان مبطل به صوفيه، معتقد بودند كه تقليد به احكام شريعت، وظيفه عوام است كه نظر ايشان بر ظواهر اشياء مقصور بود، و اما حال خواص و اهل حقيقت از آن عالىتر است كه به رسوم ظاهر، مقيد شوند و اهتمام ايشان به مراعات حضور باطن بيش بود. اينان خود را فانى در حق مىپنداشتند و بدين بهانه در مرتع اباحت مىچريدند.(50) طرفه اينكه صوفيان بر ضرورت علم و عمل به شعاير دينى نه تنها تاكيد دارند بلكه مىتوان گفت، در اين مهم پيش قدم نيز مىباشند.(51) با بررسى نقد و انتقادهايى كه از اين جهت، متوجه صوفيان شده است متوجه مىشويم كه عملكرد و ديدگاه صوفيان درباره برخى از دستورات فقهى، از طرف دو دسته، البته با انگيزههاى مختلف مورد نقد و ردّ، واقع شده است. 1. پژوهشگران بى طرف و يا مخالفان غير مذهبى تصوّف كه افراط آنها را در توجه به آخرت و دلمشغولى به عبادات و اذكار، بهانه ساخته، چنين روشى را بر نمىتابند. 2. عدهاى ديگر ،بويژه متشرعان، بى اعتنايى به ظواهر شرعى و لاابالى گرى آنها را مطرح كردهاند. بنابر ديدگاه اول اگر نقدى متوجه آنان باشد نه از جهت اباحىگرى آنها نسبت به ظواهر دينى و عبادت است، بلكه زيادهروى آنان در نسيان حظوظ دنيوى و فقدان اعتدال در توجه به دو بعد دنيوى و اخروى مادى و معنوى بشرى است.(52) البته كه با لحاظ راه و رسم و بدعتهاى صوفيان بازارى، كه يقينا مورد نقد و اعتراض بزرگان تصرف نيز بوده و هست، مىتوان حق را به مخالفان دسته اوّل داد و همزبان با خود مولوى گفت: صوفيئى گشته به نزد اين لئام الخياطه و اللواطه و السلام(53) و طبعاً به تعبير لسانالغيب: چنين خرقه و ظاهرى مستوجب آتش و بر بنياد مكر و حقه بازى خواهد بود. اما تفكيك تعاليم و سخنان استوانها و فرهنگسازان هر مكتبى از سوء استفاده شيادان و جاهلان به آن راه كار دشوارى نيست اگرچه اكسير كمياب است. ادامه دارد ... |
|
هو ۱۲۱
|
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت .... بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش ........ اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
وبلاگ خورشید حق نوروز باستانی را خدمت
مولای معظم حضرت آقای حاج دکتر نور علی تابنده مجذوب علیشاه
و مشایخ بزرگوار ایشان و برادران و خواهران ایمانی
و هم میهنان عزیز تبریک عرض مینماید.
همانطور که از پیش مطلع بودید بیشتر سعی وبلاگ خورشید حق اثبات همدلی و اتحاد بین فقرای عزیز است و برای تحقق این امر در سال جدید وبلاگ خورشید حق عکس هائی را بعنوان عیدی به فقرای عزیز تقدیم میکند ( امید است فقرای عزیز با قرار دادن عکس ها در وبسایت و یا وبلاگ خود ما را در این امر یاری فرمایند. )
تقدیمی به وبسایت مجذوبان نور :
تقدیمی به وبلاگ بایاران :

تقدیمی به وبلاگ نور تابان :

تقدیمی به وبلاگ عرفان و تصوف :

تقدیمی به وبلاگ سیمرغ :

تقدیمی به وبلاگ طریقت و عرفان :

تقدیمی به وبلاگ صلح کل :

تقدیمی به وبلاگ و اما عشق.... :

تقدیم به وبلاگ دنیا :

تقدیم به فقرا (مخصوصا فقرای خارج کشور ) :

تقدیم به وبلاگ آوای عشق :

و در آخر از کلیه ی فقرا و عزیزانی که با نظرات و بازدید خود ما را در سال ۸۶ یاری فرمودند را کمال تشکر را داریم و سال ۸۷ سالی توام با موفقیت و شادی برای فقرای عزیز آرزومندیم.
( نظر یادتون نره )
هو
۱۲۱

|
پیام بندگان حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوب علیشاه ارواحنا فداه |
به مناسبت عید سعید نوروز
|
«یا مُحَوِّلَ الحَولِ وَ الاَحوالِ حَوِّل حالَنا اِلی اَحسَنِ الحالِ»
رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
حلول عید سعید نوروز سال 1387 شمسی که مُقارن با فرخنده ایّام میلاد با سعادت پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع) است را بتمام ایرانیان عزیز مخصوصاً برادران گرامی سلسله نعمت اللّهی سلطانعلیشاهی حَفَظَهُمُ اللهُ وَ وَفَّقَهُم که به محبّت و ولایت و پیروی از ائمّه اثنی عشر علیهم السلام افتخار می نمایند، تبریک و تهنیت عرض نموده و از درگاه خداوند مهربان در ظلّ عنایات خاصّه حضرت قائم آل محمّد عَجَّل اللهُ فَرَجَهُ الشَّریف سلامتی و توفیقات صوری و معنوی و رفع تمام بلیّات و گرفتاریها را برای همه مسئلت می نمایم. از جهت وظیفه الهی خود و علاقه وافر قلبی که بفقرا دارم، تذکّراتی را اگرچه تکراری، متذکّر می شوم:
1- جمع بین شریعت و طریقت و احکام ظاهر و آداب باطن از اَهَمّ توجّهات این سلسله جلیله بوده و بزرگان و راهنمایان این مکتب همیشه باین حقیقت و جامعیّت تأکید نموده و پیوسته راهروان این راه را باجرای هر دو که مانند روح و بدن و مغز و پوست می باشند، توصیه فرموده اند امّا دو گروه جاهلین و مُغرضین که در هر زمان برای تخطئه حقّ می کوشند و جهل را در اذهان جُهّال مستحکم می سازند، دقّت ننموده و آنرا بعنوان جدایی شریعت از طریقت قلمداد نموده و دین را فقط در شریعت منحصر می دانند. حضرت شاه نعمت الله ولی قُدِّسَ سِرُّهُ العَزیز که این سلسله به نام نامی آنحضرت می باشد فرموده اند: دانستن علم دین شریعت باشد چون در عمل آوری طریقت باشد
چون جمع کنی علم و عمل با اخلاص از بهر رضای حقّ ، حقیقت باشد
2- بنا بفرمایش حضرت آقای صالح علیشاه قَدَّسَنَا اللهُ بِسِرِّهِ السُّبحانی در مقدمه رساله شریفه پند صالح:«البتّه باید انقلابات دنیا و جنبش که در هر موردی مشهودست در ما نیز اثر نماید و بیدار شویم و از موقع استفاده کنیم و اگر چه عنوان حزب و دسته بندی و دخالت در کارهای دنیوی در درویشی و بندگی نیست ولی مؤمن باید زیرک و انجام بین بوده و قدر آسایش را دانسته، شکرگزار باشد و هر موقع موانع کمتر بود در توجّه و عمل بکوشد و در رفع شُبَهات و اختلافات مذهبی فروگزار ننماید.» و چون امید کامل می رود با رعایت کلیه دستورات شریعت و طریقت، قدرت تشخیص مسائل دنیوی که اَخَفّ از مسائل معنوی است برای فقرا حاصل شود، لذا مسائل دنیایی(سیاست بمعنای متداول آن) بعهده خود آنان است که با مشورت و همراهی با برادران تصمیم بگیرند و انشاء الله بحصول اَجرَین نایل گردند.
3- هنوز داغ دل دینداران حقیقی و مؤمنین در ایران و خارج از کشور از قضیّه تخریب حسینیّه قُم آرام نشده بود که موضوع تخریب حسینیّه فقرا در بروجرد پیش آمد، آمرین و مسبّبین و کلیه کسانی که بنوعی در این گناه بزرگ شرکت داشتند بدانند که خداوند دارای جنود و لشگریانی است که آنها را در دنیا و آخرت از وِجهه کریمشان ساقط کرده و بسزای اعمالشان می رساند و حتّی کسانی که راضی باین اعمال باشند نیز شریک در جُرم هستند. الهی آنرا که خواهی بَراندازی با درویشان در اندازی. ضمناً کلیّه کسانی که بهر نحوی از چنین اقدامات جاهلانه و مُغرضانه تبرّی جسته و آنرا تقبیح نمودند مخصوصاً سلسله جلیله علما و اندیشمندان قطعاً در درگاه حقّ مأجور و مُثاب بوده و نزد بندگانش بر شخصیّت و اعتبار خود که دفاع از حقوق انسانهای مؤمن نموده¬اند بیش از پیش افزوده و فقیر نیز از آنان سپاسگزاری می نمایم و همچنین از کلیّه فقرای داخل و خارج از کشور که با ارسال کمکهای خود با برادران و خواهران ایمانی آسیب دیده در این وقایع و همچنین حوادث غیر مترقّبه دیگر مانند زلزله بم و سیل استان گلستان و مازندران و برف و طوفان استان گیلان همدردی و محبّت نمودند، متشکرم و این عمل خیرشان نشان می دهد که حالشان گویای( نَحنُ روحان حَلَلنا بَدَنا) است، از خداوند ترفیع درجات معنوی آنان را مسئلت دارم. 4- شرکت و حضور در مجالس فقری شبهای جمعه و دوشنبه از مهمترین وظایف فقری در این زمان است زیرا بموجب فرموده رسول خدا(ص) مجالس ذکر خدا از باغهای بهشت در دنیا و جایگاه آماده نمودن بهشت اُخروی است. رویّه پیشوایان و راهنمایان سلسله، حضور در این مجالس بوده که به پیروی از آنان ما نیز باید این چراغ را روشن نگهداریم و مخصوصاً با انواع اشتغالات و گرفتاریها که در این زمان وجود دارد مجالس فقری بهترین فرصت است برای یاد خدا و دیدار بزرگان و ملاقات مؤمنین و آگاهی از حالات یکدیگر و کسب معارف حقّه و اکتساب فضایل اخلاقی و آرامش روحی که مهمترین نیاز افراد جامعه در این دوران است و این مجالس که مجوّز آن معناً از سوی پیامبر اکرم و ائمه معصومین عَلَیهِمَ السَّلام صادر گردیده است و حضرت علی علیه السّلام می فرماید: عَلَیکَ بِمَجالِسِ الذِّکرِ( بر تو باد شرکت در مجالس ذکر) اگر این دستور را وجوب هم ندانیم، مُسلَّماً توصیه مؤَکَّد تلقّی می شود. در این مجالس اِحیاء امر دین و توسّل بذیل عنایات اولیای حقّ مورد نظر است پس هر مؤمن و عاقلی سعی و اهتمام در ترویج و رونق آن خواهد داشت و چون هیچ امر خلاف شرع مطهّر و قانون در آن صورت نمی گیرد بهیچ وجه تعطیل نخواهد شد. حاضرین در این مجالس چه در حسینیه ها و چه در منازل در داخل و خارج ایران می دانند که در مدّت جلسه فقری، صاحب آن حضرت مولی است. 5- اتّحاد و همدلی فقرا و نداشتن کدورت و رنجیدگی از یکدیگر از مهمترین عوامل رشد معنوی سالکین بوده و موجب رونق مکتب فقر و خار چشم معاندین است و فقرا باید به لوازم برادری با یکدیگر رفتار نمایند تا پدر روحانی از آنها راضی و رحمت الهی نازل گردد «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفشَلُوا وَ تَذهَبَ ریحُکُم» را بیاد داشته باشند و در اصلاح بین مؤمنین هر چه توانند کوشش نمایند: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن 6- علماء شریعت و راهنمایان طریقت مانند:«دو دست یک انسان و دو شُعبه یک اداره و دو شاخه یک درختند» که در مسیر تعالی و تکامل مسلمین انجام وظیفه می نمایند و فقرا در احکام شریعت از علمایی که متّصف به چهار صفت و نشانه مهم مرجعیّت می باشند در اعمال شرعی تقلید و پیروی نموده و نهایت ادب و احترام را نسبت بآنها رعایت می نمایند و آن چهار صفت همانست که:«مَن کانَ مِنَ الفُقَهاءِ صائِناً لِنَفسِهِ، حافِظاً لِدینِهِ، مُخالِفاً لِهَواهُ، مُطیعاً لِاَمرِ مَولاهُ فَلِلعَوامِ اَن یُقَلِّدُوهَ» امّا همانطور که در ادامه این نشانه ها آمده است:«وَ ذلِکَ لا یَکُونُ اِلّا بعض فقهاء الشیعه » این نشانه ها فقط در بعضی از فقهای شیعه است. سنایی عَلیه الرّحمه می فرماید: چو علم آموختی از حرص ایمن شو که اندر شب چو دزدی با چراغ آید ،گزیده تربَرَد کالا
7- فقرا در اموری مادّی و دنیوی و خانوادگی از نیروی تعقّل و تفکّر خود و مشورت با کسانی که در امور فوق آگاهی و تجربه دارند، کمک بگیرند و با توکّل بخدا امور خود را انجام دهند و حتّی از استخاره مگر در موارد ضروری کمتر استفاده نمایند و بیشتر از قرائت قرآن و تدبّر و تفکّر در تعالیم این کتاب آسمانی بعنوان برنامه زندگانی فردی و اجتماعی بهره برند و با نور قرآن در امور صوری و معنوی زندگانی خود را نورانی نمایند. 8- زیارت خانه خدا و مدینه منوّره و عتبات عالیات و مراقد بزرگان دین از وسایل تقرّب بخدا و کمک کار سالک است از جمله چون چهار نفر از بزرگان ما که حقّ زیادی در هدایت و تربیت ما دارند در بیدخت مدفون می باشند، فقرا پیوسته بآن مزار متبرّک رفته و در مدّت اقامت در آنجا که نباید از سه روز بیشتر باشد با رعایت توصیه هایی که به زوّار و مسافرین طیّ اعلامیه ای شده است بر رونق آن مکان مقدّس افزوده و بهره روحی و معنوی برده و از کتابخانه سلطانی در ایّام توقّف خود در آنجا استفاده نمایند. به برادران محترمی که افتخاراً در مزار سلطانی خدماتی انجام می دهند همواره دستور داده شده است که حتّی الامکان با زوّار نهایت همکاری را نموده و رضایت خاطر آنان را جلب نمایند. 9- خدمت به مؤمنین(بلکه بنوع بشر) از ارکان فقر و جزء تعهّدات ایمانی و موجب خشنودی مولی و پیشرفت کارها و آسایش در دنیا و آخرت است و «مایۀ محتشمی خدمت درویشان است» و لازم است قولاً و عملاً این روحیّه که بحمدالله در فقرا مخصوصاً در جوانان وجود دارد، تقویت شود و از این توفیق الهی بیشتر بهره برداری گردد لذا باید فقرا آداب خدمت را از دستورات بزرگان مخصوصاً رساله شریفه پند صالح فرا گیرند، ضمناً در شهرستانهایی که مشایخ و مجازین هستند یا دارای حسینیه و هیئت اُمَنا می باشند با هماهنگی با آنها خدمات فقری را انجام دهند که این موهبت الهی هر چه بیشتر در جهت تقویت وحدت و همبستگی فقرا با یکدیگر بکار رود، زنهار از آنکه بالعکس سبب تفرقه و کدورت گردد. 10- همیشه باید به رحمت الهی و وعده ها و بشارت های خداوند در قرآن بمؤمنین امیدوار بود و یک حکمت آنکه انتظار ظهور فایض النّور حضرت صاحب الزّمان عَجَّلَ اللهُ فَرَجَهُ الشّریف را از عبادات دانسته و توصیه فرموده اند همین است که نور امید را در دلها زنده نگه میدارد و مؤمن را بشوق لقای محبوب تربیت می نماید پس از هیچ قدرتی جز قدرت الهی نباید واهمه داشت و بر فقرا لازم است انسجام و همدلی با یکدیگر را با شجاعت و شهامت توأم داشته و از خود ضعف و سستی نشان ندهند و بلطف الهی امیدوار باشند زیرا خداوند بنُصرت مؤمنین نسبت به پیامبر اکرم(ص) توجّه و عنایت داشته که فرموده است: «هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَ بِالمُؤمِنین». استقامت در راه خدا و تحمُل ناملایمات، میوه شیرین ظهور حقّ و استحکام آن و ثبات قدم و رفتن باطل را نتیجه خواهد داد. «رَبَّنا اَفرِغ عَلَینا صَبراً وَ ثَبِّت اَقدامَنا وَ انصُرنا عَلَی القَومِ الکافِرین» التماس دعا: حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوب علیشاه اوّل فروردین 1387= دوازدهم ربیع الاوّل 1429 |
| ضبط و توقیف کلیه آثار سلسله نعمت اللهی گنابادی در شهرستاان بیدخت (اختصاصي) |
|
ساعت 11 صبح روز پنجشنبه 16 اسفندماه 86 نمایندگانی از دادستانی و پلیس اطلاعات و امنیت عمومی شهرستان گناباد به محل سکونت آقای مجاوری ( از دراویش نعمت اللهی گنابادی ) در بیدخت مراجعه نمودند و کلیه اقلام فرهنگی ( کتاب ، نوار ، سی دی ، عکس ) موجود در محل ، مربوط به بزرگان عرفان اسلامی از جمله بزرگان سلسله نعمت اللهی گنابادی ، را به دادستانی گناباد منتقل نموده و تاکنون از بازپس دادن آن خودداری می کنند . گفته می شود این افراد همچنین آقای مجاوری را نیز بازداشت نموده و مدت 4 ساعت توسط شخص دادستان گناباد مورد بازجویی و استنطاق قرار گرفت .
به نظر می رسد این اقدامات دادستانی گناباد پیرو دستگیری دکتر نورعلی تابنده ( مجذوبعلیشاه ) قطب دراویش نعمت اللهی گنابادی ، در اردیبهشت ماه سال 86 در روستای علی آباد بوده و حال پلیس اطلاعات و امنیت عمومی گناباد با همکاری دادستانی قصد تعرض به مزار سلطانی بیدخت را دارند . مجذوبان نور
|
| با فشار اداره اطلاعات ، رأی تخریب حسینیه دراویش نعمت اللهی گنابادی در شهرستان کرج تأیید شد (اختصاصي) |
|
بسم الله المنتقم چوب الف بر سر ماست با فشار اداره اطلاعات ، رأی تخریب حسینیه دراویش نعمت اللهی گنابادی در شهرستان کرج تأیید شد
کمیسیون تجدید نظر ماده صد شهرداری کرج به صورت غیابی و محرمانه ، رأی کمیسیون بدوی مبنی بر ( اعاده به وضع سابق نسبت به کل مساحت حسینیه دراویش نعمت اللهی گنابادی در این شهرستان و تغییر کاربری آن ) را تأیید نمود . این رأی صادره مغایر موازین و اصول شهرسازی و صرفاً با انگیزه سیاسی و غرض ورزیهای اطلاعاتی بوده و موجبی قانونی و شرعی ندارد . اداره اطلاعات کرج مدتهاست با فشار بر شهرداری این شهرستان تلاش می کند حسینیه دراویش نعمت اللهی گنابادی در کرج را نیز به سرنوشت حسینیه های قم و بروجرد دچار سازد . در این رأی قطعی صادره ، مهلتی دو ماهه برای تخریب حسینیه دراویش در نظر گرفته شده است . چندی پیش در اخبار اختصاصی مجذوبان نور جهت تنویر افکار عمومی و اعلام مغایرت حکم صادره با مقررات و ضوابط جامع شهر کرج ، دفاعیات وکیل مدافع متولی معظم حسینیه موقوفه دراویش در کرج منتشر شد که ملاحظه این دفاعیات ، رویکرد مغرضانه و انگیزه سیاسی اداره اطلاعات کرج را به وضوح بیان می دارد . |
مجذوبان نور
عکس ویژه تقدیمی خورشید حق به فقرا

( نظر یادتون نره )
هو
۱۲۱
بدینوسیله افتتاح وبلاگ مه رویان بستان خدا (خورشید حق ۳ )
را به اطلاع شما فقرای عزیز میرسانیم.
فعالیت این وبلاگ فقط در زمینه عکس بزرگان میباشد .
این وبلاگ هر روز به روز میباشد.
امید است شما عزیزان و فقرای گرامی با اعلام نظرات
و انتقادات و پیشنهادات سازنده خود ما را در این امر یاری کنید.
آدرس وبلاگ مه رویان بستان خدا ( خورشید حق ۳ ) :
التماس دعا
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
سه پرده از یک موضوع
متحد جانهای شیران خداست
جان گرگان و سگان از هم جداست
پرده ی ا ول
خدا را شاکریم که در های رحمت الهی در روز های اخیر بر روی خلق گشوده شده و هر چند گاهی از طرف حضرت آقای مجذوبعلیشاه شیخی و یا مجازی در اقامه نماز برای منطقه ای از کشور اسلامیمان ایران عزیز انتخاب شده ، موجبات خوشحالی و ازدیاد توجه و یاد خدا و تذکّر در بین فقرا را میّسر و فراهم می گرداند و شاهد هستیم که با عنایات خاص ایشان در بروجرد، شیراز و گرمسار در مدت زمانی تقریبا کوتاه سه نفر از برادران راه رفته ی ایمانی ما که مراتبی از مقامات سلوک را طی نموده اند پذیرای این مسئولیت سنگین شده و وظیفه ی اقامه نماز جماعت فقرا را در صورتی که شیخی حضور نداشته یا سابقین از مجازین نبوده باشند یا به واسطه ای نتوانند اقامه ی نماز کنند را به عهده گرفته و اطاعت از دستور مولای معظم را به جان خریدارند .
بر حسب ارادت خالصانه ی فقرای نعمت اللهی به تمامی مشایخ و ماذونین محترم ، مراتب سرور و خرسندی همه فقرای سلسله جلیله نعمت اللهی را نسبت به این موهبت های بزرگ عنوان داشته دوام افاضه ظاهری و باطنی حضرت مجذوبعلیشاه و سلامتی و توفیق مشایخ و ماذونین و ازدیاد ذوق و شوق سایر اخوان را از حضرت عشق تمنا نموده ، خوشحالیم از اینکه فقرا هم چون سدی استوار در برابر تمامی مشکلات مقاومت نموده و از امتحانات الهی به واسطه همت و عنایت حضرت ایشان که بدرقه ی راه فقراست ، سر بلند بیرون آمده و هر پتکی که بر پیکره فولادین آنان وارد می شود بر استحکام ، برادری و موّدت فقرا افزوده گردیده و منسجم تر درراه تعالی فقر و تصوف حقه اثنی عشری قدم بر می دارند .
پرده ی دوم
شاید علاوه بر عداوت ذاتی و دشمنی آگاهانه مخالفین فقر و تصوف حقّه ی اسلامی با مراتب سلوک و خصوصا سلسله ی جلیله نعمت اللهی یک نوع جهالت و نادانی آنان نسبت به مراتب محبّت و عشق و برادری در بین راهیافتگان این سلسله جلیله می باشد!!!.آنان نخواهند فهمید مقام قطبیت و تعیین شیخ و مجاز در این سلسله جلیله چه حکمی داشته و چگونه صورت می پذیرد .گمان می برند هم چون اسلاف خود که در دارالنّدوه و سقیفه ی بنی ساعده گرد هم جمع شدند ، می توان تعیین خلیفه نمود و با دست بلند کردن به عنوان موافق در یک جمع برای پیکره مسلمین تعیین مرجع نمایند زهی افسوس ا ز این بی خردی !!!!!!
كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ
اینان به حکم قرآن لایعقلون – لایفقهون و لا یتفکرون و…….صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ گردیده و دیگر گوش وجودشان ندای وجدان و خدا و الست بربکم را نمی شنوند
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر :: که این سخن را در نیابد گوش خر
این معاویه صفتان و عمروعاص های طالب حکومت ری از هر ترفندی جهت نیل به اهداف شوم ومقاصد دنیا پرستانه خود کوتاهی ننموده وحسین (ع) را خارجی و ضد دین و نامسلمان قلمداد می کنند .
در اقدامات انجام گرفته از این طیف حجتی و مخالف مصلحت و نظام کشور اسلامیمان در وبلاگ موسوم به پشمی می خواهند اینگونه القا ء نمایند که حضرت مجذوبعلیشاه در حال ایجاد تحول و تغییر سازمانی سلسله می باشند !!!!!!زهی خیال باطل و صد البته احمقانه که سلسله تصوف را با یک سازمان مقایسه کر ده اید که مدیران را تغییر می دهند . این فکر کودکانه نشانهی همان عدم شناخت ((حتی ظاهری و کتابی ))از اساس تصوف و درویشی می باشد
چون که ظاهر ها گرفتند احمقان
وان دقایق شد از ایشان بس نهان
حضرت ایشان هر گاه اراده کنند چندین مجاز در یک شهر و منطقه می توانند معین نمایند که هیچ موقع وجود دو ماذون در یک منطقه و شهر علاوه بر اینکه مشکلی ایجاد نمی نمایند بلکه موجب خوشحالی فقرای آن محدوده می گردد
هزار درویش در گلیمی بخسبند دو…… در مملکتی نگنجند
اینان به دلیل حمق ذاتی خود بر این تصورند که مقام شامخ قطبیت مانند مجلس…؟.. است که زمینه چینی قبلی صورت گیرد و ابوبکری را به عنوان خلیفه به مردم اعلام نمایند.
شاید یکی از خصوصیات ظاهری فرمایشات حضرت دکتر نور علی تابنده بر این باشد که مایل باشند فقرا با عقل ولایتی خود تجزیه و تحلیل امور نموده و تصمیم بگیرند و یا بقولی از ف به فرحزاد برسند که حضرت ایشان در حمایت از آقای مردانی همه جا سخن رانده اند و به کنایه در همان اوان مسایل بوجود آمده در کرج عنوان فرمودند
گر دنیا و اخرت بیاری کین هر دو بگیر و دوست بگذار
ما یوسف خود نمی فروشیم تو سیم سیاه خود نگهدار
(((البته این موضوع کاملا یک بر داشت شخصی می باشد)))
وجود آقایان داستانی و آذری در بروجرد و شیراز همانگونه که احکام صادره ملحوظ گردیده مربوط به کسالت های آقایان آقا ملکی و مدیری می باشد که صراحتا عنوان گردید در صورتی عدم حضور ایشان و یا کسالت و عذری نتوانند اقامه جماعت نمایند برادران گرامی ما قبول زحمت نموده و به جای آقای آقا ملکی شیخ محترم شیراز و جناب مدیری ماذون محترم بروجرد اقامه نماز گردد. این قوم معاند و جاهل به مراتب فقر و درویشی با ساختن اراجیفی سعی دارند مسایل را گونه ای دیگر جلوه دهند که بحمد الله فقرا بیش از پیش هوشیار بوده و این شگرد ها همانند توبه درویش خرسند و هک نمودن وبلاگ قبلی بنده نخ نما می باشد و فقرا هیچ وقعی به این اراجیف نمیدهند .
پرده ی سوم
جناب پشمینه در یاد داشتی بسیار ناشیانه و احمقانه مطالبی را عنوان داشته که گمان می برد دایه عزیز تر از مادر و کاسه از آش داغتر است و امر بر او مشتبه شده خود را نخود هر آشی می نماید و تصمیم گرفته به زور شلاق عده ای را راهی بهشت شداد نماید .عزیز برادر از اینکه دراویش را اگاه می کنید و از جان مایه گذاشته اید که ما را هدایت کنید ممنون حضرتعالی هستیم ولی چکار کنیم خوش نداریم با شما د ربهشت ارمی که شما ساخته اید به سر ببریم !!!
پای در رنجیر پیش دوستان به که با بیگانگان در بوستان
چرا شما در نصب و عزل امام جماعت ها مانند کرمانشاه صدایتان بلند نمیشود که گویا امام جماعت قبلی چشم به رهبری داشته است و یا نصب و عزل های آنچنانی که همه شاهد هستند از سپاه گرفته تا مستخدم یک اداره؟؟؟؟
شما زحمت دلسوزی و دایه بازی را از دوش خود برداشته کمی به فکر خود باشید فقرا خود بهتر به مسایل درویشی خود آگاه بوده احتیاجی به دلسوزی های شما ندارندو با دل و جان هر حکمی را که حضرت مجذوبعلیشاه اعلام دارند پذیرا بوده به دیده ی منت منقاد بوده و شکر گزارند هستند و هیچ تفاوتی بین مشایخ و ماذونین محترم ایشان ندیده به حکم کلهم نور واحد همه را از صمیم قلب دوست داشته و مطیع فرمایشات ایشان هستند و هر روز بر مودت آنان افزوده گردیده با ذوق و وشوق در مجالس شرکت می جویند .
صفا کانهم بنیان مرصوص
می توانید سری به مجالس درویشی منعقده زده و نحوه ارادت فقرا به مشایخ و ماذونین و ایشان به حضرت مجذوبعلیشاه را از نزدیک ببینید . ولی مواظب باشید از این همه برادری و یکرنگی و موّدت حسادت ننموده باعث آذار خود نگردید
ربنا اغفر لنا ولإخواننا الذين سبقونا بالإيمان ولا تجعل في قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا إنك رؤوف رحيم
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی !!!!!!!
شيخ ابوالحسن خرقاني

شيخ ابوالحسن علي بن جعفر بن سلمان خرقاني « يا علي بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجري از چهره هاي بسيار درخشان عرفان ايراني است که در آزاد انديشي و مردم گرائي جهاني و وسعت نظر انساني و تفکر والاي عرفاني ممتاز و کم نظير است. گفتار و کردار اين عارف کيهان گراي ايراني که در نيمه دوم قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري در خرقان قومس « کومش » استان کنوني سمنان ميزيسته است. در طي گذشت نزديک به يکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران و محققان بوده است.
وي در سال 351 يا 352 هجري در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجري در هفاد و سه سالگي در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم شهري وي يعني بايزيد بسطامي عارف بزرگوار و عالي مرتبه قرن دوم و سوم هجري که شيخ و مقتداي حال جذبه و تفکر او بوده است، مانند عارف معروف معاصر خود شيخ ابوسعيد ابوالخير خرقه ارشاد و طريقت از شيخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکريم قصاب آملي داشته است.
در منقولات و حکايات باقي مانده، آمده است که شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف مشهور و ابوعلي سينا فيلسوف نامي و ناصر خسرو قبادياني علوي، شاعر و متفکر ايراني که معاصر شيخ ابوالحسن خرقاني بوده اند به خرقان رفته و با وي صحبت داشته و مقام معنوي او را ستوده اند. و نيز گفته اند که سلطان محمود غزنوي پادشاه مقتدر بديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رفته و از وي کسب فيض کرده و نصيحت خواسته است.
از شاگردان ممتاز و مشهور شيخ ابوالحسن خرقاني، خواجه عبدالله انصاري عارف قرن پنجم هجري است که سالها در خرقان زيسته و از انفاس پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض و معلومات کرده است. در مورد ارتباط معنوي بايزيد بسطامي عارف قرن دوم و سوم هجري با شيخ ابوالحسن خرقاني که از وفات بايزيد 234 هجري تا تولد شيخ ابوالحسن 351 يا 352 هجري، يکصد و هفده يا هيجده سال فاصله است مطالب زيادي در آثار نويسندگان و محققان به ويژه عارفان قرنهاي بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل ميباشد. بديهي است اينگونه ارتباطات آشکار مؤيد بقاي روح و استمرار و انتقال هويت و معنويت پنهان از چشم ظاهر بين بشري است؛ که فهم ضعيف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هايي از آن مي باشد. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجري در اين باره مينويسد:
نقل است که شيخ بايزيد هر سال يک نوبت بزيارت دهستان شدي بسر ريگ که آنجا قبور شهد است، چون بر خرقان گذر کردي باستادي و نفس برکشيدي، مريدان از وي سئوال کردند که شيخا ما هيچ نمي شنويم؛ گفت: آري که از اين ديه دزدان بوي مردي مي شنوم، مردي بود نام او علي و کنيت او ابوالحسن؛ به درجه از من پيش بود، بار عيال کشد و کشت کند و درخت نشاند.
هم چنين در مورد توجه و ارتباط متقابل شيخ ابوالحسن خرقاني به بايزيد بسطامي و مدد جستن از تربت او شيخ فريد الدين عطار نيشابوري مينويسد:
نقل است که شيخ ابوالحسن در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت کردي و روي بخاک بايزيد نهادي و بسطام آمدي، 3 فرسنگ و باستادي و گفتي بار خدايا از آن خلعت که بايزيد را داده اي ابوالحسن را بويي ده و آنگاه باز گشتي، وقت صبح را بخرقان باز آمدي و نماز بامداد بجماعت به خرقان دريافتي بر طهارت وضوي نماز خفتن.
گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
نگارنده (رفيع) اين مضمون والاي انساني را چنين به نظم درآورده است:
بـر سـر در خـانـقـاه خـرقـان شيخ خرقان به لطـف عـرفان
اين نکته نوشته بود از مـهــر مـهـر فـلـک اسـت تـالـي آن
هر کس که در اين سرا درآيد گـر گرسنه بود يا که عطشان
مـهمان بـخوان عارفان است گـر گـبـر بـود و يـا مـسـلـمـان
از مـهـر بـخـدمـتش بکوشيد زيرا که هم اوست پيک جانان
شايسته نان ابوالحسن هست آنکس که خداي داده اش جان
راستي با همه تلاش ها و کوشش هاي خيره کننده اي که بشر در راه کسب علوم و فنون کرده و پيشرفتهايي نيز بدست آورده است؛ متأسفانه در راه معنويت و انسانيت واقعي با تأسيس و تشکيل سازمانهاي مختلف خيريه جهاني بعد از گذشت يکهزار سال حتي توفيق روش عالي انساني خانقاه اين عارف بزرگوار و کيهان گراي ايراني را نداشته است و جلوه و جلال اين خانقاه حاشيه کوير مرکزي ايران به شهرت و شعار همه آن مؤسسات پر زرق و برق و پر آوازه جهاني پهلو ميزند.
از ديگر سخنان والاي شيخ ابوالحسن خرقاني که برگزيده ايم اينهاست:
عالم بامداد برخيز طلب زيادتي علم کند، و زاهد طلب زيادتي زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروري بدل برادري رساند.
اگر به ترکستان تا به در شام کسي را خاري در انگشت شود آن از آن من است. همچنين از ترک تا شام کسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آن من است.
کاشکي بدل همه خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد... کاشکي حساب همه خلق با من بکردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد.
کاشکي عقوبت همه خلق، مرا کردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. بهترين چيزها دليست که در وي هيچ بدي نباشد.
اگر سرودي بگويد و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد. هر چه براي خدا کني اخلاص است و هرچه براي خلق کني ريا. هر که عاشق شد خداي را يافت و هر که خداي را يافت خود را فراموش کرد.
او براستي مريد و شاگرد روحاني سلطان العارفين بايزيد بسطامي است که گفته است:
مريد من آنست که بر کنار دوزخ بايستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود بجاي او بدوزخ رود.
جلال الدين محمد بلخي مولوي عارف بزرگ قرن هفتم هجري، در دفتر چهارم مثنوي، نظريه و گفتار شيخ ابوالحسن خرقاني را درباره پيش بيني جزئيات وجود و ظهور خود توسط بايزيد بسطامي در يکصد و تقريبا بيست سال چنين سروده است:
هـچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود
که: حـسـن بـاشـد مـريـد و امتم درس گـيـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم
گفت: من هم نيز خوابش ديده ام وز روان شـيـخ ايـــــن بـشـنـيـده ام
هر صباحي رو نـهـادي سوي گور ايـسـتـادي تـا ضـحـي انـدر حـضـــور
يـا مـثـال شـيـخ پـيـشش آمـدي يا که بي گفتي شکالش حل شدي
تـا يـکـي روزي بـيامـد بـا سـعـود گـورهـا را بـرف نـو پـوشـيـده بـــــود
تـوي بـر تـو بـرفـهـا همچون علم قـبه قـبه ديد و شـد جـانـش بـغـــم
بـانگش آمد از حظيره شيخ حي هـا انـا ادعـوک کـي تـسـعي الــــي
هين بيا اين سو، بر آوازم شتاب عـالم از برف است روي از من متاب
حال او زآن روز شد خوب و بديد آن عجايـب را کـه اول مــــي شـنيد
ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني با ابو علي سينا
درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني عارف و ابو علي سينا فيلسوف و طبيب مشهور داستانها در کتابها آورده اند؛ اگر جزئيات اين ديدار درست نباشد؛ با در نظر گرفتن وقايع تاريخي و خط سير حرکت ابوعلي سينا از گرگانج به جرجان (گرگان) که از طريق طوس و نيشابور و جاجرم و سرحد کومش انجام گرفته، وقوع اين ملاقات مهم تاريخي قطعي است. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني و شيخ الرئيس ابوعلي سينا چنين نوشته است:
« نقلست که بوعلي سينا به آوازهً شيخ عزم خرقان کرد، چون به وثاق شيخ آمد، شيخ به هيزم رفته بود. پرسيد که شيخ کجاست؟ زنش گفت: آن زنديق کذاب را چه کني؟ همچنين بسيار جفا گفت شيخ را، که زنش منکر او بودي، حالش چه بودي! بوعلي عزم صحرا کرد تا شيخ را بيند، شيخ را ديد که همي آمد و خرواري درمنه بر شيري نهاده، بوعلي از دست برفت، گفت: شيخا اين چه حالتست؟ گفت: آري تا ما بار چنان "ماده" گرگي نکشيم "يعني زن" شيري بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد، بوعلي بنشست و سخن آغاز کرد و بسي گفت، شيخ پاره اي گل در آب کرده بود تا ديواري عمارت کند، دلش بگرفت، برخاست و گفت مرا معذور دار که اين ديوار را عمارت مي بايد کرد، و بر سر ديوار شد، ناگاه تبر از دستش بيفتاد، بوعلي برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد، پيش از آنکه بوعلي آنجا رسيد آن تبر برخاست و بدست شيخ باز شد. بوعلي يکبارگي اينجا از دست برفت و تصديقي عظيم بدين حديثش پديد آمد تا بعد از آن طريقت به فلسفه کشيد، چنانکه معلوم هست» « دانش، علم. و بينش، عرفان.»
ناصر خسرو قبادياني در مکتب خرقان
در بين ملاقات کنندگان نامي با شيخ ابوالحسن خرقاني عارف آزاد انديش قرن چهارم و پنجم هجري، ناصر خسرو قبادياني شاعر و نويسنده و متفکر، محقق معاصر او است که به خرقان سفر کرده و به محضر شيخ بزرگ خرقان راه يافته و از خانقاه معروف او به رموز اسرار عرفان پي برده است. امير دولتشاه بن علاءالدوله سمرقندي در کتاب تذکرةالشعرا در ضمن بيان شرح احوال ناصر خسرو قبادياني مينويسد: « در اثناي عزيمت از مازندران بجانب خراسان به صحبت شيخ المشايخ ابوالحسن خرقاني قدس الله روحه العزيز رسيد، و شيخ را از روي کرامت، احوال او معلوم معلوم شده بود. به اصحاب گفت که فردا مردي حجتي بدين شکل و صفت بدر خانقاه خواهد رسيد، او را اعزاز و اکرام نمائيد و اگر امتحاني از علوم ظاهر در ميان آورد بگوئيد شيخ ما مردي دهقان و امي است و آن شخص را پيش من آريد. چون حکيم ناصر خسرو بدر خانقاه رسيد، مريدان بفرمودهً شيخ عمل کرده، او را بخدمت شيخ بردند. شيخ او را اعزاز و اکرام فرمود و حکيم ناصر خسرو گفت: اي شيخ بزرگوار ميخواهم که از اين قيل و قال درگذرم و پناه به اهل حال آورم. شيخ تبسمي کرد و گفت که اي ساده دل بيچاره تو چگونه با من هم صحبتي تواني کرد که سالها است اسير عقل ناقص مانده اي؟ و من اول روز که قدم بدرجه مردان نهاده ام سه طلاق به اين بر گوشهً چادر اين مکاره بسته ام. حکيم گفت که چگونه شيخ را معلوم شد که عقل ناقص است؟ بلکه اول من خلق الله العقل، گفته اند. شيخ فرمود اي حکيم آن عقل انبياست، دليري در آن ميدان مکن. اما عقل ناقص، عقل تو و پورسينا است. که هر دو بدان مغرور شده ايد و دليل بر آن قصيده است که دوش گفته و پنداشته اي که گوهر کان کن فکان عقل است، غلط کرده اي آن که گوهر عشق است و في الحال مطلع آن قصيده را شيخ به زبان مبارک گذرانيد برين منوال که:
بالاي هفت طاق مقرنس دو گوهرند کز کاينات و هر چه در او هست برترند
حکيم ناصر خسرو چون آن کرامت از شيخ بديد مبهوت شد، چه اين قصيده را هم در آن شب نظم کرده بود و هيچ آفريده را بر آن اطلاعي نبود و اعتقاد و اخلاص او به آستانهً شيخ درجه عالي يافت؛ و چند وقت در خدمت شيخ روزگار گذرانيد و به رياضت و تصفيه باطن مشغول شد. اما شيخ او را اجازت به سفر داد و او به جانب خراسان آمد و از علوم غريبه و تسخير سخن گفت، علماي خراسان بقصد او برخاستند و در آن حين اقضي القضاة ابوسهيل صعلوکي که امام و بزرگ خراسان بود و در نيشابور بودي حکيم را گفت تو مردي فاضل و بزرگي، چون امتحانات بسيار ميکني و سخن تو بلندتر واقع شده؛ چنين مشاهده ميکنم که علماي ظاهري خراسان قصد تو دارند. صلاح در آنست که ازين ديار سفر اختيار کني. حکيم از نيشابور فرار نموده، بجانب بلخ افتاد و آنجا نيز متواري بود تا در آخر حال به کوهستان بدخشان افتاد.
با در نظر گرفتن تطابيق تاريخي و اينکه وفات شيخ ابوالحسن خرقاني در سال 425 هجري اتفاق افتاده؛ بايد اين ملاقات معنوي در دوران جواني ناصر خسرو به وقوع پيوسته باشد.
سلطان محمود غزنوي در خانقاه شيخ ابوالحسن خرقاني
بطوريکه نوشته اند سلطان محمود غزنوي در سفري که به تسخير شهرهاي مرکزي ايران « ري و اصفهان » و انقراض سلسله آل بويه "ديلميان" منجر گرديد(420 هجري) چند روزي در ولايت قومس "کومش" توقف کرده و با شيخ ابوالحسن خرقاني در قصبه خرقان بسطام ملاقات نموده است. بررسي جوانب مختلف اين ديدار تاريخي و معنوي و طرز برخورد و سئوال و جواب دلنشين اين عارف جليل القدر ايراني با سلطان محمود مقتدر و جبار، و همچنين تأثير عميق و شگرف افکار بلند و وسعت نظر بي انتها و وارستگي و بي نيازي و بي هراسي حيرت انگيز شيخ در سلطان وقت و فرد شاخص عرصه سياست مشرق ايران که بي ارزشي جلال و جبروت و قدرت و مال و مقام دنيائي را در مقابل حقيقت عرفان و معنويت مجسم مي کند، از نظر اخلاقي و اجتماعي و عقيدتي بسيار جالب توجه و از لحاظ تاريخي ارزنده و آموزنده است.
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري عارف محقق قرن ششم و هفتم هجري جزئيات اين ديدار تاريخي را چنين بيان داشته است:
« نقل است که وقتي سلطان محمود وعده داده بود، اياز را. خلعت خويش را در تو خواهيم پوشيدن و تيغ برهنه بالاي سر تو برسم غلامان من خواهم داشت. چون محمود به زيارت شيخ "ابوالحسن خرقاني" رسول فرستاد که شيخ را بگوئيد که سلطان براي تو از غزنين بدينجا آمد، تو نيز براي او از خانقاه به خيمهً او درآي؛ و رسول را گفت اگر نيايد اين آيت برخوانيد، قوله تعالي: "واطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامرمنکم."
رسول پيغام بگزارد. شيخ گفت: مرا معذور داريد. اين آيت برو خواندند، شيخ گفت: محمود را بگوئيد که: چنان در اطيعو الله مستغرقم که در اطيعو الرسول خجالتها دارم تا به اولي الامر چه رسد؟! رسول بيامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده و گفت: برخيزيد، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بوديم. پس جامهً خويش را به اياز داد و در پوشيد، و ده کنيزک را جامهً غلامان در بر کرده، و خود به سلاح داري اياز پيش و پس مي آمد، امتحان را رو به صومعهً شيخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شيخ جواب داد، اما برپا نخاست. پس روي به محمود کرد و در اياز ننگريد، محمود گفت: برپا نخاستي سلطان را و اين همه دام بود، شيخ گفت: دام است اما مرغش تو نه اي؛ پس دست محمود بگرفت و گفت: فرا پيش آي، چون ترا فرا پيش داشته اند. محمود گفت: سخني بگو. گفت: اين نامحرمان را بيرون فرست، محمود اشارت کرد، تا نامحرمان همه بيرون رفتند؛ محمود گفت: مرا از بايزيد حکايتي برگو. شيخ گفت: بايزيد چنين گفته است: که هر که مرا ديد از رقم شقاوت، ايمن شد؛ محمود گفت: از قدم پيغامبر زيادتست؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همي ديدند و از اهل شقاوت، شيخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولايت خويش کن، که مصطفي را عليه السلام نديد جز چهار يار او و صحابه او و دليل بر اين چيست؟ قوله تعالي "و تراهم ينظرون اليک و هم لايبصرون"، محمود را از اين سخن خوش آمد؛ گفت مرا پندي ده. گفت: چهار چيز نگه دار. اول پرهيز از مناهي و نماز بجماعت، سخاوت و شفقت بر خلق خدا. محمود گفت: مرا دعا کن؛ گفت: خود در اين گه دعا مي کنم "اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات" گفت: دعاء خاص بگو. گفت: اي محمود عاقبتت محمود باد. پس محمود بدره اي زر پيش شيخ نهاد. شيخ قرص جوين پيش نهاد و گفت: بخور! محمود همي خاويد و در گلويش مي گرفت. شيخ گفت: مگر حلقت مي گيرد؟ گفت: آري. گفت: ميخواهي که ما را اين بدره زر تو گلوي بگيرد؟ برگير که اين را " اشاره به زر " سه طلاق داده ايم. محمود گفت: در چيزي کن، البته. گفت: نکنم. گفت: پس مرا از آن خود يادگاري بده، شيخ پيراهن عودي از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمي گشت گفت: شيخا خوش صومعه اي داري، گفت: آنهمه داري، اين نيز همي بايدت؟ پس در وقت رفتن شيخ او را بر پا خواست. محمود گفت: اول که آمدم التفات نکردي، اکنون بر پاي مي خيزي. اين همه کرامت از چيست آن چه بود؟ شيخ گفت: اول در رعونت پادشاهي و امتحان درآمدي، و به آخر در انکسار و درويشي ميروي که آفتاب دولت درويشي بر تو تافته است. اول براي پادشاهي تو برنخاستم، اکنون براي درويشي تو برمي خيزم.»
ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني و شيخ ابوسعيد ابوالخير
از معاصران نامي شيخ ابوالحسن خرقاني، شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف و شاعر مبتکر رباعيات عرفاني است. بطوريکه نوشته اند شيخ ابوسعيد بارها به خرقان سفر کرده و با شيخ ابوالحسن صحبت داشته است که ماجراي آنها در کتاب نورالعلوم و اسرار التوحيد و تذکرةالاولياء و ديگر کتابهاي مربوط به شرح احوال عارفان به تفضيل آمده است. عطار مينويسد که: شيخ ابوسعيد ابوالخير گفته است: من خشت بودم چون به خرقان رسيدم، گوهر بازگشتم.
محمد منور در کتاب اسرارالتوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابواخير نوشته است:
« چون شيخ ما ابوسعيد به خرقان رسيد و در خانقاه شد، در خانقاه شيخ بوالحسن مسجد خانه اي است. شيخ بوالحسن در آنجا بود، بر پاي خواست؛ و تا ميان مسجد خانه پيش شيخ باز آمد و آنجا دست به گردن يکديگر فرا کردند. شيخ ابوالحسن مي گفت: چنان داغ را، مرهم چنين نهند و چنين قدم را، قربان، جان بوالقاسم سازند. پس شيخ بوالحسن، شيخ بوسعيد را دست گرفت که بر جاي من بنشين. شيخ ما ننشست. شيخ بوالحسن را گفت: تو بر جاي خويش بنشين. او ننشست. هر دو در ميانه خانه بنشستند و هر دو مي گريستند. شيخ بوالحسن، شيخ بوسعيد را گفت: سخن بواژ، مرا نصيحتي کن؛ شيخ بوسعيد گفت: او را بايد گفت. پس مقريان با شيخ بوسعيد بودند، اشارت کرد که قرآن برخوانيد. قرآن برخواندند و صوفيان بسيار بگريستند و نعره ها زدند و هر دو شيخ بسيار بگريستند. شيخ بوالحسن، خرقه از سر زاويه خود به مقريان انداخت. شيخ بوسعيد سه شبانروز پيش شيخ بوالحسن بود. و درين سه شبانروز، هيچ سخن نگفت. شيخ بوالحسن وي را معارضه سخن مي کرد. شيخ بوسعيد گفت: ما را بدان آورده اند تا سخن شنويم. او را بايد گفت. پس شيخ بوالحسن گفت: تو حاجت مايي از خداي تعالي. ما از خداي تعالي به حاجت خواسته ايم که دوستي از دوستان خويش بفرست، تا ما اين سرهاي تو بدو هوژ گوئيم(بدو هويدا گوئيم). تو آن حاجت مايي. من پير بودم و ضعيف به تو نتوانستم آمدن، ترا قوت بود و عدت، ترا به ما آوردند. ترا به مکه نگذارند. تو عزيز تر از آني که ترا به مکه برند. کعبه را به تو آرند تا ترا طواف کند. »
خواجه عبدالله انصاري شاگرد و مريد ممتاز شيخ ابوالحسن خرقاني
خواجه عبدالله انصاري "پير هرات" عارف بزرگ قرن پنجم هجري و گوينده رسائل مقالات و مناجات هاي خوش آهنگ و دلنشين و سوزناک و سراپا هنر عرفاني از شاگردان و مريدان خاص شيخ ابوالحسن خرقاني بوده است. وي سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض کرده تا بسر حد کمالات معنوي نائل شده است.
چنانکه خود گفته است:
« مشايخ من در حديث و علم و شريعت بسيارند. اما پير من در تصوف و حقيقت شيخ ابوالحسن خرقاني است و اگر او را نديدمي کجا حقيقت دانستمي.»
خواجه عبدالله انصاري در مناجات و مقالات خود درباره درک فيض از مکتب شيخ بزرگ خرقان چنين آورده است:
عبدالله مردي بود بياباني، ميرفت بطلب آب زندگاني، ناگاه رسيد به شيخ ابوالحسن خرقاني، ديد چشمهً آب زندگاني، چندان خورد که از خود گشت فاني، که نه عبدالله ماند و نه شيخ ابوالحسن خرقاني، اگر چيزي ميداني من گنجي بودم نهاني، کليد او شيخ ابوالحسن خرقاني.
آثار شيخ ابوالحسن خرقاني
1- رسالةالخائف الهائم من لومة اللائم. که نظير آن در اصول طريقت تأليف نشده است.
2- فواتح الجمال و غير اينها.
3- نورالعلوم که شامل ذکر مباني عرفاني و رواياتي است که با نام شيخ ابوالحسن خرقاني بستگي دارد و نمونه هايي از سخنان اوست که بوسيله يکي از شاگردان و پيروان شيخ در ده باب تدوين شده است. مجموعه کامل اين کتاب توسط نگارنده "رفيع" در اسفند ماه سال 1359 خورشيدي چاپ و منتشر شده و تا کنون به سه چاپ رسيده است.
آزادی، کبوتری بر بام خانه دراویش
آزادی چقدر خوب و زیباست! آدمهای خوب، نام خوبی بر آن نهاده اند ! و آدمهای بسیار خوب!! آنرا در اختیار دراویش گذاشته اند .
آزادی چه زیباست !!
. آزادی، یعنی تعطیلی مجالس یاد خدا . آزادی یعنی هر روز یکی از برادرانت را به مراکز اطلاعاتی دعوت، و بازخواست کنند .آزادی، یعنی برای هر کاری ،جوابگو باشی !!. آزادی یعنی اگر بر سرت زدند بخندی!! و از خدا شاکر باشی که گردنت را نمی شکنند !!. چقدر آزادی خوب است ! که درویش را مجبور میکنند دائما شکر خدا نماید و بخندند !! . چقدر خنده خوب است !! و شاکر بودن طبق فتوا از بهترین عبادات است !!
بعد از رحلت امام و مخصوصا این چند سال اخیر آزادیهای زیادی به دراویش اعطا شده است . دراویش آزادند که نام درویشی بر خود نگذارند !!!!.
دراویش آزادند که شاربشان کوتاه کنند و محاسن آن ها حتی بیش از یک قبضه شود . دراویش آزادند، که اعتقاداتشان عین انجمن حجتیه باشد و چون به این آزادی رسیدند ، آزادیهای دیگر نیز به آنها اعطا می شود !!!. مثلا آنگاه آزاد می شوند که آزادی بیان داشته باشند . درویشها آزادند که حسینیه بسازند و آنرا تحویل هیئت هایی مثل فاطمیون بدهند و اصلا آنرا وقف عام کنند تا آنها که آزادی می دهند دیگران را هم آزاد سازند ،که مالک حسینیه های دراویش شوند !! چقدر آزادی خوب است !!. دراویش آزادند که مجلس یاد خدا وعزاداری سیدالشهدا نداشته باشند ،که ظاله شوند،!! چقدر به فکر ما هستند !!!. دراویش آزادند در انتخابات شرکت کنند و به نفع آزادی دهندگان !! رأی دهند !.
آزادی چقدر زیباست.
آزادی، یعنی سرت را بشکنند ، کورت کنند ، خانه ات را خراب کنند و حسینیه ات را بسوزانند . دراویش چون آزادی دارند می توانند بروند ، دادگاه شکایت کنند و قاضی حکم به زندان آنها بدهد ، که چرا شکایت کرده اید ؟آزادی یعنی اگر وکیل گرفتی ، وکیل تو نیز مثل تو آزاد شود که همراه تو به زندان بیاید و محکوم گردد . آزادی یعنی بترسی که آزاد هستی !!!آزادی یعنی هر روز منتظر مشکلی باشی. ...
چقدر آزادی خوب است !!. آزادی یعنی هیچکس جوابگویت نباشد . البته دراویش می توانند داد بزنند، اما نه برای ستمهایی که بر آنها می رود، بلکه داد بزنند، بخاطر ستمهایی که بر اولاد علی (ع) در کربلا رفت، آن هم فقط در عزاداری تاسوعا و عاشورا ، به شرطی که وارد خرافات نشوند، مثلا با اشعار عمان سامانی ، ترویج شرک و کفر نمایند !!! دراویش چقدر آزادند . ! دراویش آزادی دارند مثل همه ی مردم در مقابل اعطا کنندگان آزادی ساکت باشند وعبور از خط قرمز ها که هیچ ، در هیچ خطی با هر رنگی!! که باشد پا نگذارند .وکاری به کار هیچ یهودی زاده ای نداشته باشند !!(چه کار داریم که فلانی از کجا دستور میگیرد؟ وپدرش کیست؟ ) وقتی به امام و خانواده او فحش میدهند ،باید همه، اهل حساب باشیم !!
چقدر آزاری زیباست !!
دراویش آزادی دارند که در میدان آزادی قدم بزنند ! ودر پارک آزادی بروند و فکر کنند !! یا در خیابان آزادی، سیگار آزادی بخرند !!
آزادی چقدر زیباست !!!! خودمانیم دراویش قدر آزادی را نمیدانند !! باید کمی فکر کرد و قدر دان بود !!تا کنون فکر کرده اید فتوا دادن چقدر سخت است !!در دوسال گذشته چند تا فتوا برای هدایت دراویش صادر فر موده اند !! قدر نمیدانیم ؟!! چند تا ملا ، از این شهر به آن شهر سفر کرده اند، سخنرانی کرده اند و به زحمت افتاده اند، تا ما اسلام را بفهمیم !!قدر نمیدانیم !!فکر میکنید سخن رانی یا مسافرت کم هزینه برای دولت دارد !! چقدر سربازان گمنام امام زمان به زحمت افتاده اند !!چند تا مامور از داخل و خارج مواظبند که دراویش اشتباها داد نزنند !! قدر نمی دانیم !!باید قدر آزادی را بدانیم !!!!!اصلا فکر کرده اید خراب کردن حسینیه ها چقدر سخت است و دولت و ...چقدر باید اضافه کار و باج سیبیل که نه، باج ریش، به مجریان فتوا پرداخت نماید !!
آزادی چه زیباست
آزادی نام کبوتر، سفیدی است که بر پشت بام خانه دراویش لانه کرده است .....
آزادی تنها یک عیب کوچک دارد تا به پشت بام می رویم، تا آنرا بگیریم، پرواز می کند ..........!!؟
اين عکس بسيار زيبا هديه ويژه ی خورشيد حق به فقرا

جناب آقای حاج يوسف مردانی درويش صدق علی
( منتظر نظرات سازنده شما فقرای عزیز هستیم )
بايزيد بسطامي

ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان العارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت نکبت بار امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود.
فصيح احمد خوافي تولد او را در سال 131 هجري ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والي ولايت قومس بوده است.
مي گويند جد اين بينشور بزرگ ايراني، سروشان زرتشتي بوده و سپس بدين اسلام درآمده است. چنين ميماند که بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هيچيک از مشايخ تصوف نپوشيده است. گروهي او را امي دانسته و نقل کرده اند که بسياري از حقايق بر او کشف مي شد و خود نميدانست؛ گروهي ديگر نقل کرده اند که يکصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است.
قدر مسلم اينکه استاد او در تصوف معلوم نيست که کيست و خود چنين گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هزگز نميرد. و باز پرسيدند که پير تو در تصوف که بود؟ گفت: پيره زني.
بهر حال جهت زندگاني اين عارف بزرگ ايراني مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه يافته است و اطلاع ما در اين باره بسيار محدود و ناقص است، ولي با اين همه آنچه از تعليم و عرفان او باقي مانده است بهيچ وجه ناقص و مبهم نيست و به روشني معلوم ميشود که وي مردي بزرگ بوده.
به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.
در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين کساني است که به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخت. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار قلمي او استفاده کرده است ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نيست.
بايزيد در اوايل عمر خود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هرجايي باد ديده تيزبين خود چيزي آموخت. برخي نوشته اند که وي شاگرد امام جعفر صادق (ع) امام ششم شيعيان بوده است؛ به روايت سهلکي دوسال براي امام سقائي کرد و در دستگاه امام او را طيفورالسقاء مي خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وي را رخصت داد که به خانه خويش باز گردد و خلق را به خداي دعوت کند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذکر کرده اند. از جمله اينکه: وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي حضرت به بايزيد فرمودند کتابي را از طاقچه اطاق بياور، بايزيد گفت طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه اي نديده اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام، بلکه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام. حضرت فرمود: بايزيد کار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمايي نموده و آنان را براه حق دعوت نمايي. هنگام بازگشت بايزيد از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پيره زني پارسا و پرهيزکار بود، زنده بود.
سهلکي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمي و قشيري و خواند مــيــر نــيــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاري يا کاتبان بعضي نسخه هاي طبقات سال 261 هجري درست تر پنداشته اند.
ولي به نظر نگارنده (رفيع) با در نظر گرفتن تطابيق تاريخي، وقايع و تلفيق قول مورخان و نويسندگان صوفيه، بطور نزديک به يقين تولد بايزيد بسطامي در سال 131 هجري و وفاتش در سال 234 هجري در 103 سالگي در بسطام اتفاق افتاده است.
بموجب روايت سهلکي بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت که از آن جمله وي برادر ميانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بايزيد کوچکتر بود علي ناميده ميشد. بعدها برادرزاده اش ابوموسي که پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به کار مي بست و در تکريم بايزيد بسيار مي کوشيد.
به روايت سهلکي بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان ميداشت، پيش اين برادرزاده خويش آشکار ميکرد. مي گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد بگور مي برم که هيچکس را اهل آن نديدم که با وي گويم(راستي هيچ فکر کرده ايد که سخنان مورد بحث چه بوده و درجه اهميت آن تا چه حد بوده است که برادرزاده بايزيد در تمام مدت عمر خود هيچکس را نيافته که آنها را با او درميان بگذارد و ناگزير آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بايزيد ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست.
ابوموسي نسبت به عموي خويش حرمت و تکريم بسيار بجاي آورد. چنانکه هنگام وفات خويش وصيت کرد او را نزديک بايزيد دفن کنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر کنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد.
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذکرةالاولياء مينويسد: « نقلست که گفت مردي در راه حج پيشم آمد، گفت، کجا ميروي. گفتم به حج. گفت: چه داري؛ گفتم دويست درم، گفت بيا بمن ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اينست. گفت چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي نديدم؛ آنچه مراست او فضل اوست نه از فعل من، و گفت کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.»
اين رمز و راز والاي انساني را جلال الدين محمد بلخي(مولوي) آزاد انديش بزرگ ايراني زيسته در قرن هفتم هجري چنين به نظم آورده است:
بـايـزيـد انـدر سـفـر جـسـتـي بـسـي تـا بـيـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـي
ديـد پـيـري بـا قـدي هـمـچـون هـلال بـود در وي فـر و گـفـتـار رجـــال
بـايـزيـد او را چـو از اقـطـاب يـافــت مسکنت بنمود و در خدمت شتافت
پـيـش او بنشست مي پرسيد حـال يافتش درويش و هم صاحب عـيال
گفت: عزم تو کجـا؟ اي بــايــزيــــد! رخت غربت را کجا خـواهـي کـشيد
گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه گـفـت: هين با خود چه داري زادره
گفت: دارم از درم نــقــره دويست نک ببسته سست برگوشه ردي است
گفت: طوفي کن بگردم هـفت بار ويــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار
وآن درمها پيش من نــه اي جـواد دان کـه کـردي و شـد حـاصـل مـراد
عمـر کردي، عـمر بـاقـي يـافـتـي صـاف گـشـتـي بـر صـفـا بـشـتـافـتـي
حق آن حقي که جانت ديده است که مرا بر بيت خود بـــگــزيــده است
کعبه هر چندي که خانه بر اوست خلقت من نـيـز خــانــه سـر اوسـت
تـا بـکـرد آن خانه را در وي نــرفـت ونـدريـن خـانـه بـجـز آن حــي نــرفـت
چـون مـرا ديـدي خــدا را ديده اي گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـرديـده اي
خدمت من طاعت و حمد خداست تـا نپنداري که حق از من جـداســت
چـشـم نـيـکـو بـاز کـن در من نگر تـا بـبـيـني نور حق اندر بــــشــــر
کعبه را يک بار "بيتي" گفت يــــار گـفـت: (يا عبدي) مرا هفتاد بـــار
بـايـزيـدا کـعـبـه را دريـــــافـــتــي صـــد بها و عــز و صـــد فـر يافـتـي
بايزيد آن نکتـه ها را گوش داشت هـمچـو زرين حلقه اي در گوش داشت
جنيد نهاوندي (بغدادي) عارف بزرگ ايراني در قرن سوم هجري درباره بايزيد بسطامي گفته است:
بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است، در ميان ملائکه، و هم او گفته است: نهايت ميدان جمله روندگان که بتوحيد روانند، بدايت ميدان اين خراساني است جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دليل بر اين سخن آنست که بايزيد ميگويد: دويست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد.
شيخ ابو سعيد ابوالخير عارف مشهور ايراني قرن پنجم هجري درباره بايزيد چنين گفته است:
مژده هزار عالم از بايزيد پر مي بينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعني آنچه بايزيد است در حق محو است.
يوگني ادواردويچ برتلس روسي درباره بايزيد بسطامي مينويسد:
ابويزيد(بايزيد) طيفور ابن عيسي بن آدم سروشان بسطامي يکي از متفکران تصوف که در نوع خود بي همتا بود به اين نتيجه رسيده بود که (يگانه هستي واقعي، خداست) و راه رسيدن به ميدان توحيد، تجلي ظاهري عبادت و انجام فرايض و غيره نبوده، بلکه فرو رفتن در انديشه، موجوديت "فردي=من" انسان بطور کامل محو و ناپديد مي گردد و سعادت فراموشي وجود و سلب هرگونه حرکت نفساني (فردي=من) دست ميدهد و به کل هستي اعم از اجتماعي و يا روحاني مي پيوندد.
درباره زندگي او نيز اطلاعات ما اندک است و همينقدر مي دانيم که در معرض حملات نمايندگان مذهب رسمي بوده و چند بار نيز از زادگاهش رانده شده است.
يک اثر بسيار جالب ادبي بنام شطحيات (سخنان حکيمانه در وجد) با نام بايزيد وابستگي دارد که در معرض شديدترين حملات دين ياران قرار گرفته بود. تصور ميرود که همين سخنان حکيمانه، انگيزه پيدا شدن هاله يي از کفر براي مولف خود بوده است. اين اثر بطور کامل تا زمان ما نرسيده و آنچه در دست داريم، قطعاتي است پراکنده با تفسير جنيد که تلاش ورزيده اثبات کند که در آنها مطلبي مغاير با اسلام نيست. يکي از اين قطعات چنين است:
« مرا در بر گرفت و پيش خود بنشاند. گفت اي بايزيد، خلق من دوست دارند که تو را ببينند! گفتم: بياراي مرا به وحدانيت و درپوش مرا يگانگي تو و به احديتم رسان تا خلق تو چون مرا بينند، تو را بينند، آنجا تو باشي نه من.»
در قطعه ديگري گفته ميشود « در وحدانيت مرغي شدم، جسم از احديت و جناح از ديموميت. در هواي بي کيفيت چند سال بپريدم تا در هوايي شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا مي پريدم تا در ميادين از ليت رفتم. درخت احديت ديدم: بيخ در زمين داشت و فروغ در هواي ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نيک بنگريستم، آن همه فريبنده در فريبندي بود.»
بدون اشاره به ساير سخنان حکيمانه بايزيد و بدون تحليل جامع اهميت احتمالي آن تنها متذکر ميشويم که نداي بايزيد " سبحاني، سبحاني، ما اعظم شأني سبحان " (سبحان مراست، سبحان مراست، وه چه بزرگ جايگاهي است مرا) گويا بيش از هر چه مايه برانگيخته شدن خشم عليه بايزيد شده باشد و براي درک علت اين خشم بايد در نظر داشت که واژه سبحان تنها ميتواند در مورد خدا به کار رود. از اين ندا چنين استنباط شده بود که بايزيد ادعاي الوهيت کرده و در نتيجه همپايه فرعون شده است. که بنا به نوشته کتاب آسماني در ازاي چنين ادعا و خيره سري به عذابي صعب دچار گرديد. جنيد هنگام تفسير اين سخنان حکيمانه، در آنها موردي که مغاير با دين باشد نمي يابد و در تفسير او از اين سخنان تنها يک مطلب استنباط ميشود که بايزيد غرق در ستايش توحيد، وجود خود را از ياد برده و نداي سبحاني او را نبايد به شخص وي، بلکه به خدا منسوب داشت، که کلماتش را بايزيد بدون اختيار ادا کرده است."
ميگويند وقتي يک تن از علماء بر کلام بايزيد اعتراض کرد که اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد گفت: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسيده است. به يک فقيه ديگر که از وي پرسيد علم خود را از کي و از کجا گرفته اي؟ پاسخ داد از اعطاي ايزدي؛ در يک مجلس که وي حاضر بود گفته شد: فلاني روايت از فلان مي کند و فلان از بهمان. بايزيد گفت مسکينانند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خويش از آن زنده گرفته ايم که نمي ميرد. يکي از مخالفان بايزيد که در بسطام ميزيست و در همه جا خود را از بايزيد برتر ميشمرد، داود زاهد بود که خطيب جرجان نيز شد و اعقاب او تا قرنها بعد در بسطام باقي بودند.
فقيه ديگر که در جوار بايزيد مي زيست، مردم را از ملاقات وي تحذير مي کرد و ميگفت: از صحبت هوسناکي که خود رسم طهارت را درست نمي داند چه بهره مي بريد؟ در بسطام به روزگار بايزيد تعداد زرتشتيان هنوز بسيار بود و زهد بايزيد و عشقي که وي به خدا و دين نشان مي داد مي بايست تأثير جالبي در چنان محيط کرده باشد. بايزيد با زرتشتيان بسيار محبت مي کرد، بطوري که نوشته اند زرتشتي ايي با وي همسايه بود. يکشب کودک وي ميگريست و در خانه شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گريه طفل غايب بود از اين مايه شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و نحسين ياد کرد. همين مايه شفت بايزيد اين خانواده زرتشتي را سرانجام به اسلام رهنمون شد.
يک بار نيز بايزيد به نماز ميرفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اين باره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر است از خداوند ديوار بحلي بخواهم و اين از رفتن به مسجد فوري تر است. درباره مالک ديوار پرسيد، گفتند: زرتشتي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت کرد و مي گويند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد. در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وي به به اعجاب و تحسين واميداشت. عامه مسلمانان به اين زاهد به ظاهر امي بيش از فقها و مشايخ اعتقاد مي ورزيدند و زرتشتيان بسطام درباره وي چنان معتقد بودند که وقتي يکي شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بايزيد دارد، من طاقت آن را ندارم، و اگر آنست که شما بکار ميداريد، طالب آن نيستم.
بايزيد در مورد ديگر مي گويد: « من چون بحري ژرفم که نه آغازي دارم نه پاياني »، کسي از او پرسيد عرش چيست؟ پاسخ داد: من. گفت: کرسي چيست؟ گفت: من، و به همين سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من، و اينچنين با پيامبران و فرشتگان اتخاذ هويت کرد و چون سئوال کننده را متعجب ديد، توضيح داد: « هر آنکس در خدا فاني شود و حقيقت را فراچنگ آورد؛ او خود همه حق خواهد شد. چون او نماينده خدا، خويشتن را در خويش ميبيند».
اظهار نظر شمس تبريزي درباره بايزيد بسطامي
راجع به انقلاب و آشفتگي مولانا جلال الدين رومي، افلاکي روايت کرده که روزي مولانا در حالي که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر استري سوار شده باتفاق جماعتي از طلاب علم ميگذشت، شمس تبريزي به او برخورد پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: اين چه سئوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد. شمس الدين تبريزي گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد (ما عرفناک حق معرفتک) و بايزيد بسطامي ميگويد (سبحاني ما اعظم شأني)؛ مولانا بطوري آشفته شد که از استر بيفتاد و مدهوش شد، چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره اي با او خلوت داشت.
اقدامات زير از قبيل اين نوع فشارها ميباشد:
استخدامي: جلوگيري از استخدام، رد گزينش و يا اخراج دراويش از سمتهاي دولتي، آموزشي، رسانهاي، فرهنگي.
شغلي: دراويشي كه در صدد ايجاد واحدهاي اقتصادي يا توليدي و يا كار در بخش خصوصي هستند با انواع مشكلات ايذايي ناشي از اعمال نفوذ و فشار وزارت اطلاعات در صدور مجوزهاي لازمه، اخذ تسهيلات بانكي و غيره مواجه هستند. (از جمله ميتوان به طرح كارخانه شير سلطاني بيدخت از توابع گناباد كه بزرگترين كارخانه لبنيات آن منطقه محروم است اشاره كرد كه وزارت اطلاعات با الزام بانك عامل از پرداخت تسهيلات به اين پروژه عظيم جلوگيري نموده است.)
فرهنگي: دامنه اين تضعييقات به حيطه فرهنگي نيز سرايت نموده و هم اكنون تمامي سايتهاي درويشان اعم از فرهنگي، حقوقي و سياسي فيلتر را نموده اند.
سياسي: جلوگيري از حق آزاداي بيان، داشتن روزنامه، مجلات، مشاركت در فعاليتهاي تلويزيوني،عدم صدور مجوز چاپ كتاب و ….
اجتماعي: ايجاد تنشها و برخوردهاي مصنوعي با دراويش و تخريب اماكن مذهبي و حسينيههاي آنان. صرف هزينه و به كار گماردن افراد براي بدگويي از دراويش در رسانهها و سايتها و وبلاگها …
قضايي: عدم رسيدگي به پروندههاي دراويش مورد ظلم واقع شده و تحت فشار قرار دادن وكلاي درويشان جهت پيگيري پروندههاي مظلومين دراويش…
تکرار فاجعه کربلا
باز این چه شورش است
بوی گازهای سمی و اشک آور می آید. شلیک گلوله ها و بمب های آتش زا حکایت از ستیز و درگیری دارد. فریاد وااسلاما و خروج آل علی از دین رسول الله از بلند گوهای مستقر در محل به گوش می رسد ...
در آسمان پرنده ای نیست!! سنگ است آنچه چشم می بیند، جماعتی نظاره گر و عده ای با باتوم و سنگ یورش می برند ...
گویا فتوا داده اند ...
اتوبوسها زنان، کودکان ، پیران و جوانان را با سر و روی خون آلود به زندان می برند.... بیمارستانها مملو از صوفیان مجروح است ... حسینیه شریعت در آتش می سوزد... هلهله ای برپاست ... آشوب در ذرات عالمست ،قم در تلاطم است ، ماه محرم است ...
22بهمن 57 نیست ،اشتباه نکنید ، جنگ طاغوت و یاغوت نیست . 24 بهمن 84 است .
قم صحنه رزم جهالت و تحجر علیه حقیقت است .جنگ میان بودنها و بایدها .
عمال مفتیان، فتوا بدست، تازیانه بر حق و حقیقت پرستان می زنند ، اینجا تکرار کربلا در قرن ماست
شب پرستان شریعت شعار از فرط حماقت و شقاوت با حربه قانون ، فتوا و دین ،برآنند تا خورشید تابنده معرفت را به مسلخ برده با احادیث ابو هریره ای و سنت ابوسفیانی و قوانین فرعونی حقیقت را به بند بکشند .
اینجا قم است و ماه محرم است ،حرمت شکنان همیشه ی تاریخ آمده اند که بار دیگر حرمت مقدسات، شرافت انسانیت و وجدان و قداست دین و مذهب را بشکنند ، حلاج را بر دار کنند و عین القضات را در بوریا به آتش بسوزانند و مشتاق را مثله کنند...
اینان خانه حقیقت و شریعت را سوزاندند و با خاک یکسان نمودند .
وبلاگ خورشید حق سالروز اعتلای فقر و درویشی ،مقاومت غیورانه و دلیرانه صوفیان صفت نشان در مقابل مرتجعین و مقدس مآبان متحجررا به ساحت مقدس امام عصر عجل الله تعالی فرجه و نایب برحق او قطب زمان حضرت آقای حاج دکتر نور علی تابنده مجذوبعلیشاه ( ارواحنا فداه ) و شیخ حلیل القدر سلسله جناب آقای حاج سید احمد شریعت ( درویش فیض علی ) و تمامی ارادتمندان ولایت مرتضوی تبریک و تهنیت عرض می دارد واز خدای منان استدامه ایام عزت و سرفرازی درویشی و تشیع را مسئلت می نماید .
شکایت وزارت اطلاعات از خانواده ابراهیم لطف اللهی
دادگاه شعبه سوم بازپرسی سنندج امروز رای نهایی خود را در خصوص نبش قبر ابراهیم لطف اللهی صادر کرد. طبق این حکم نبش قبر خلاف موازین شرع بوده و با آن مخالفت شده است.
همچنین با مراجعه پدر و برادر ابراهیم لطف اللهی به دادگاه، به آنها اعلام شد که اداره اطلاعات کردستان شکایتی را با اتهام “توهین به ماموران دولت” تقدیم دادگاه نموده است.
طبق گفته قاضی پرونده این اتهام به دلیل عکس العمل پدر و برادر ابراهیم می باشد که در ستاد خبری اطلاعات به آنها اعلام شد پسر شما خودکشی کرده است.
به گفته خانواده ابراهیم لطف اللهی، وکیل این پرونده، آقای صالح نیکبخت اعلام تجدید نظر خواهد کرد.
(((به خاطر بیاورید شکایت مصطفی دانشجو را ))
هو
۱۲۱
بدینوسیله راه اندازی وبلاگ خورشید حق 2 را به اطلاع
فقرای عزیز میرسانیم.

فعالیت این وبلاگ بیشتر در زمینه فرهنگی میباشد .
در این وبلاگ مطالب و مقاله های زیادی نمایش داده میشود .
در ضمن تا حدودی بخش عکس این وبلاگ به
وبلاگ خورشید حق 2 انتقال داده میشود و عکس های زیادی
در این وبلاگ تازه تاسیس نمایش داده میشود.
برای دسترسی به خورشید حق 2 به آدرس این
وبلاگ عدد ۲ را اضافه نمایید .
هم اکنون این وبلاگ با عکسها و مطالبی به روز میباشد.
امیدواریم مفید واقع شود .
التماس دعا
بدون شرح...!!
البته یادتون نره اگر میخواهید شیعه حقیقی باشید و زیر سایه جمهوری اسلامی باشید هر جا از این کاشی کاریها دیدید باید در اسرع وقت و با هر وسیله ای این کاشی کاری ها و اسماء را تخریب کنید.
سر در ورودی حسینیه شریعت قم محراب نماز حسینیه شریعت
(قبل از به آتش کشیدن وتخریب حسینیه)
نمونه کتیبه ها و کاشیکاریهای داخل حسینیه شریعت قم
(قبل از به آتش کشیدن وتخریب حسینیه)
نمونه کتیبه ها و کاشیکاریهای داخل حسینیه شریعت قم
(قبل از به آتش کشیدن وتخریب حسینیه)
آئینه کاری سقف حسینیه شریعت قم اسامی ائمه اطهار و حضرت قائم (عج)
البته قبل از به آتش کشیدن وتخریب حسینیه....!!!!
تصاویر از سایت تصوف ایران تهیه شده است.
http://www.sufism.ir/Pictures.php
هو
۱۲۱
وبلاگ خورشید حق بعد از انجام وظیفه ی خود در برابر فیلترینگ
وبسایت مجذوبان نور و وبلاگ بایاران دوباره به حالت قبلی
بازگشته و انجام وظیفه می کند .
در ضمن این هم آدرس های بدون فیلتر این دو منبع :
وبسایت مجذوبان نور : www.majzob.net
وبلاگ بایاران : www.bayaran.blogfa.ir
مدیریت وبلاگ خورشید حق از اینجا باز هم اعلام میدارد که هدف
از اقدامی که انجام شد فقط اثبات همدلی و اتحاد بین فقرا
و کوری چشم دشمنان بود .
با آرزوی موفقیت برای این دومنبع خبری سلسله و تمامی فقرا .
خاک پای فقرا.
هو
۱۲۱
پس از اقدام اشتباه و ناجوانمردانه ی شبکه فیلترینگ ایران و
فیلتر کردن وبسایت مجذوبان نور و وبلاگ بایاران که از دوستان
و اخوان عزیز تر از جان بنده هستند وبلاگ خورشید حق در اقدامی
کوچک تصمیم گرفته است که از این به بعد با نام بایاران مجذوبان نور
تمامی پست های این دو منبع مهم را در این وبلاگ نمایش دهد .
در ضمن هیچ هراسی از فیلتر شدن نداریم .
حتی اگر فردا فیلتر شویم .
فقط و فقط قصد و منظور ما اثبات
اتحاد و همدلی بین فقرا است
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
آدرس جدید سایت مجذوبان نور :
بر روی لینک کلیک کنید :
این پست تا چند روز مطلب اول است تا همه آگاهی پیدا کنند و
مطالب جدید زیر این پست گذاشته می شود .
| ||

